راشد انصاری
1.03K subscribers
137 photos
19 videos
37 files
165 links
خالو راشد
Download Telegram
to view and join the conversation
شاعر و چراغ قرمز و...
نوشته ی: راشدانصاری(خالوراشد)

شاعری موتور سوار و بی پول از چراغ قرمز چهارراهی عبور کرد. راننده ی خودرویی که از بخت بد ِ شاعر او را شناخته بود، از پشت سر رسید و خطاب به شاعر گفت:« استاد! چرا از چراغ قرمز عبور کردی؟ از شما بعیده! فکر نمی کنی خدای ناکرده با ماشینی چیزی تصادف می کنی یا زبونم لال زیر کامیون می ری؟»
شاعر که تا حدودی قرمز شده بود، در پاسخ گفت:« چون بنزین موتورم عنقریب تموم می شه، عجله کردم که به پمپ بنزین برسم» و ادامه داد:«من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش/ هر کسی آن دِروَد عاقبت کار که کِشت...» مرد ماشین سوار گفت:« درسته، اما خاموش می کردی و چراغ که سبز می شد عبور می کردی.» شاعر گفت:« پیری از ره آمد و شور جوانی رفت رفت/ نوبت سستی رسیدی و پهلوانی رفت رفت...» مرد ماشین سوار گفت:« واضح تر بگو استاد» گفت:« منظور این است چون زانو درد دارم ، هندل زدن برایم مشکله وگرنه فرمایش شما کاملاً درسته...» مرد ماشین سوار که دست بردار نبود، و سرعتش را تقریباً با شاعر تنظیم کرده بود؛ گفت:« خب، موتور استارتی بخر‌ استاد!» شاعر گفت:« پول ندارم. این موتورسیکلت لکندو هم سال ها قبل که ارزونی بود خریدم....» و همچنین افزود:« دردم از پول است و درمان نیز هم/....»
در این لحظه راننده ی خودرو که تقریباً شعرهای استاد تاثیر عمیقی بر روح و روانش گذاشته بود، خنده زنان گفت:« شاعرا! چون کارت بانکت خالی و از پول، مهجوری ، لذا/ گر که رفتی زیر چرخ یک تریلی غم مخور....»

#خالوراشد
@rashedansari
نشانی کانال راشدانصاری ، شاعر ، روزنامه نگار و طنزپرداز👆
بلوف!

در راستای بی برقی....
سروده ی: راشدانصاری(خالوراشد)

دو تخته فرش ایرانی میارم
دو جعبه سیب لبنانی میارم

اگه یارم بشی، تا آخر عمر
برایت برق ِ مجانی میارم!

#خالوراشد
@rashedansari
نشانی کانال راشدانصاری ، شاعر ، روزنامه نگار و طنزپرداز👆
طنزپردازی که اشتباهی مربی فوتبال شد!
نوشته ی: راشدانصاری (خالوراشد)

فیروز کریمی سرمربی تیم فوتبال تراکتورسازی تبریز پس از پایان مسابقه با پرسپولیس در کنفرانس خبری گفت: ....«هیچ لزومی به حضور سرمربی در نشست نیست. الان من شرایط خوبی نداشتم و دل پیچه دارم. تکلیف بیرون روی ما چه می‌شود؟! اگر بخشنامه صادر کنند باید وضعیت روحی و جسمی را بررسی کنند. تعدادی پوشک بیاورند تا کسی که وضعیتی همچون من دارد بیاید و حضور داشته باشد....»
ملاحظه فرمودید این صحبت های جدی ِ آقای فیروز کریمی است که خدا را شکر از روز نخست به سمت ورزش رفت، وگرنه باور بفرمایید اگر در حوزه طنز ورود پیدا کرده بود، نان همه ی طنزنویس ها را آجر می کرد. بی شک ستون های طنز آقای کریمی از ستون های «دو کلمه حرف حساب» زنده یاد گل آقا و «تذکره المقامات» مرحوم زرویی و.....مخاطب بیشتری داشت. تعداد اندکی از طنزهای نامبرده را در پایان این مطلب تقدیم می کنم.
و اما جناب کریمی عزیز، آیا می دانید شما با این حرف تان هزینه ای به هزینه های دیگرِ فدراسیون ِ بی پول فوتبال اضافه کردید؟ آن هم در این شرایط بد اقتصادی و تحریم. آیا فکر نکردید با این کمبود پوشک در مملکت ، فدراسیون از کجا و چگونه اقدام به تهیه ی این جنس نایاب کند؟ آیا فکر نکردید بعد از صحبت های شما در خصوص بیرون رَوی و تهیه پوشک بزرگسالان، مربیان حاضر در لیگ برتر هر کدام به نوبه ی خود تقاضای دیگری داشته باشند؟!
به عنوان مثال مربیانی که در طول نود دقیقه کنار زمین مدام در حال قدم زدن هستند، پس از بازی به بهانه عرق سوز شدن از فدراسیون تقاصای صابون لوکس و پودر بچه داشته باشند!
آقای کریمی، آیا فکر نکرده اید بعد از صحبت های حضرتعالی، مربیان تیم های فوتبال بانوان نیز خواسته هایی مختص خودشان داشته باشند. حق هم دارند.فدراسیون که نمی تواند یک بام و دو هوا عمل کند.
از کجا معلوم درست در همان لحظه ی حرکت به سمت سالن کنفرانس، و یا در حین مصاحبه، بر حسب عادت ماهیانه به این چیزها احتیاج پیدا نکنند.
حالا آینه ی جیبی، پنکیک، رژ لب ، کرم ضدآفتاب و.....به کنار، این اصل کاری را چکار کنیم؟!
خب، بگذریم!
این هم تعدادی از طنزهای آقای کریمی که در بالا قولش را داده بودم:
کریمی هنگامی که مربی تیم راه آهن بود، بعد از یکی از شکست های تیمش با جدیت به خبرنگاری گفت: «شما به نام بازیکنان ما نگاه کنید. اسم فوروارد ما افشین غنچه عراقی است. با چنین اسمی قبل از اینکه به زمین بیاییم سه بر صفر از حریف عقبیم.»
و این یکی:«زمانی که در شهاب زنجان بودم مهدی ثابتی در بازی اشتباه بچگانه ای کرد که به او گفتم برو خانه که داور اجازه خروج به او نداد و خودم وارد عمل شدم و با دوی ۱۰۰ متر به دنبال او رفتم که وی برای حفظ جانش از درب دیگر استادیوم به داخل خیابان رفت. من هم که نمی خواستم جلوی این بازیکن کم بیاورم به دنبال او رفتم و تا آخر شب در تعقیب و گریز بودم که پس از چند ساعت بالاخره او توانست فرار کند.»
همچنین او در انتقاد از چمن ورزشگاه تختی مشهد هم گفته بود: «آقای پورحسن مدیر کل تربیت بدنی خراسان زحمات زیادی می کشند تا ورزش درآمدزا باشد، ایشان برای درآمدزایی در زمین سوزن ته گرد می کارند و با آبیاری آنها در درازمدت میخ طویله از زمین درو می کنند، این واقعیت نشان میدهد ایشان چقدر در مدیریت خود درآمدزا هستند چرا که هیچکس به فکر تولید میخ طویله از طریق کاشت سوزن ته گرد نیست.»
و ده ها موارد دیگر که از گفتنِ همه ی آن ها معذوریم، چون خوشبختانه ستون امروز ما در روزنامه تکمیل شد!
#خالوراشد
@rashedansari
نشانی کانال راشدانصاری ، شاعر ، روزنامه نگار و طنزپرداز👆
ممیزی کتاب
نوشته ی: راشدانصاری

بسمه تعالی
از: وزارت مجوز ، ممیز و سانسور کتاب
به: آقای نویسنده و طنزپرداز.
با سلام
احتراما، پس از بررسی های انجام گرفته توسط کارشناسان ما که همگی دکترای ادبیات دارند، در کتاب ارسالی ِ طنز شما(نثر و نظم) مواردی یافتیم که یا بایستی خودتان ترتیبش را بدهید، یا این که ما ترتیبی می دهیم که ترتیبش داده شود!
ملاحظه بفرمایید در صفحه ی اول کتاب، طنزی است تحت عنوان «خوراک دُلمه و....» که از سطر هشتم آن به بعد شرحی مفصل در خصوص تهیه خوراک دلمه و....به طنز آمده است.
خب، شما در این جا به یکی از کتاب‌های درسی حوزه های علمیه در مقطع مقدمات یعنی «شرح لُمعه» توهین کرده اید. واضح و مبرهن است که قصد شما از این کار یعنی نوشتن داستانی با عنوان شرح دلمه و....چیست! وگرنه طنز چه ارتباطی به دلمه دارد. آیا پیش خودتان فکر نکردید اگر خدای ناکرده این موضوع بسیار مهم از زیر چشمان تیزبین ممیزان ما عبور کرده بود، چه اتفاقی در جامعه ی اسلامی ما رخ می داد؟!

و اما مورد بعدی در صفحه چهل و پنج کتاب و در سطر سوم نوشته اید:« حسن با شنیدن این حرف، مثل کسی که هرگز آن را نشنیده است به طرز ماهرانه ای خود را به کوچه ی علی چپ زده و....»
باید به عرض برسانیم این ضرب المثل نیز که یحتمل توسط کفار وارد ادبیات و متون قدیمی ما شده است، بایستی از متن کتاب حذف و ضرب المثل دیگری را جایگزین کنید.
همچنین در صفحه شصت و شش کتاب سطرهای چهارم و پنجم و ششم به ترتیب کلمه های «.....»که معنای ماتحتش می دهد ، « سینه خیز» و « رقص بندری» را حذف و کلمات دیگری را جایگزین نمایید.
پیشنهاد ما «نشیمنگاهش» ، « شکم خیز» و « نرمش بندری» است.

در صفحه ی هفتاد نیز مصراع پنجم غزل باید تغییر کند. آن جا که گفته اید:« لبت را بوسه باران می کنم هر شب»
مگر شهر هرت است که در یک مصراع هم لب و هم بوسه را آورده اید. حال آن که اگر با اغماض بوسه را قبول کنیم، اما با لب چکار کنیم؟! آقای نویسنده برای یک مسلمان واقعی استفاده از این کلمات به هیچ عنوان قابل قبول نیست...
پیشنهاد ما:«سرت را بوسه باران می کنم هر شب» که اتفاقاً سر بوسیدن بهتر و عاطفی تر است.
در ادامه ی کتاب نیز به ترتیب «آغوش» از جمله ی خودم را در آغوش دریا انداختم حذف شود،حتی اگر به غرق شدن نهاد جمله منتهی شود.
عبارت «گاه گاهی آرایش کنید» تبدیل شود به «گاه گاهی به ظاهر خود برسید».
جمله ی «زن! من تو را می توانم خوشبخت کنم»تبدیل شود به «خواهرم! من تو را می توانم خوشبخت کنم».
«عاشق» تبدیل شود به «علاقه مند و دوستدار».
«خانم» تبدیل شود به «خانواده».
شراب روحانی در بیت:«زان شراب روحانی...»، که به عنوان نقیضه از آن استفاده کرده اید، تبدیل شود به نوشابه‌ی مهمانی یا عمانی، سلطانی....

#خالوراشد
@rashedansari
نشانی کانال راشدانصاری ، شاعر ، روزنامه نگار و طنزپرداز👆
اشتراکی به مناسبت روز خبرنگار :
سروده ی: راشدانصاری (خالوراشد)

 دلم خوش است که نامم خبرنگار بُوَد
کسی که بر سر ِ کاری خفن سوار بُوَد!

دلم خوش است به پُر طمطراقی ِ شغلم
که حاصلش دو سه تا لوح ِ افتخار بُوَد

میان ِ مردم و مسوول چون پُلی هستم 
که پایه هاش! به دوش ِ من استوار بُوَد

بگو چه کار کنم با اجاره ی منزل
بدین حقوق که قّد ِ سه تا نهار بُوَد؟!

به دست ِ مؤجر ِ بَد، بر سر ِ اجاره بها
حقوق بنده ی بی چاره لـتّ و پار بُوَد

چه قول ها که نداده تعاونی مسکن
که خانه های قشنگی در انتظار بُوَد

ولی چه حیف که این خانه جز سرابی نیست
و این تعاونی از جنسِ احتضار بُوَد

خبرنگار، خروسی است جنگی و نا ترس
که سر بریده ی جشن و عزای یار بُوَد!

خبرنگار ِ بسیجی به جز قلم ، کاغذ
همیشه صاحب یک ضبط و یک نوار بُوَد!

خبرنگار، که سی سال شغل او این است
دوان دوان پی ِ مسوول ِ تازه کار بُوَد

همیشه در پی ِ سوژه به هر کجا ویلان
و کفش ِ پاره اش البته سوگوار بُوَد!

ز دست ِ خیل ِ طلبکار با دوی صد متر
همیشه یک تنه در حالت ِ فرار بُوَد!

خبرنــگار، نــگویـد تمـلقی عُمرا
نگو که مصرع بالایی ام شعار بُوَد!

به رغم این همه اوصاف عاشق ِ کار است
اگر چه بر سر ِ راهش هزار خار بُوَد

و جالب این که به دست ِ «دبیرِ» محترمش
خبرنگار به صد کنترل دچار بُوَد

اگر چه کنترل این جا نمی شود سانسور
دبیر هم به خدا تحت ِ صد «فشار» بُوَد!

اشارتی گذرا کرده ام به این حرفه
چرا که درد ِ دل ِ بنده بی شمار بُوَد

اگر چه سخت و زیان آور است شغل ِ حقیر
دوای خستگی ام، عشق ِ این دیار بُوَد ...

#خالوراشد
@rashedansari
نشانی کانال راشدانصاری ، شاعر ، روزنامه نگار و طنزپرداز👆
با همکاری محمد جاوید
جایگاه هنر و...
نوشته ی: راشد انصاری

در جمعی که بیشتر کاسب بودند، از شخصی جویای حال دوستی شاعر و نویسنده شدم که همشهری ایشان بود. آه سوزناکی کشید و گفت: " برادرهای بسیار خوب و با شخصیتی دارد. همگی کاسب و در بازار مشغول کار هستند، به جز دوست شما که متاسفانه راه خود را از برادرهایش جدا کرد و در حال حاضر اعتبار آن چنانی بین مردم ندارد."
نگران شدم و در دل گفتم، خدایا نکند معتاد شده یا خدای ناکرده قتلی را انجام داده است و...
گفتم:" مگه چی شده؟" آه دومی سوزناک تر بود، سری تکان داد و چیزی نگفت.
گفتم:" ایدز گرفته؟"
گفت:" نه! اما چن سالیه که دنبال شعر و شاعری و این جور کارهاست!"
_ بین خودمان باشد، منظور از این دوست شاعر و نویسنده، کسی نیست جز احمداکبرپور عزیز! اما نام همشهری ایشان که مرتب آه سوزناک می کشید و...را محال است بگویم!_
یادم می آید سال ها پیش از روستایی عبور می کردم و به بهانه ی نوشیدن آب میوه ای به سوپر مارکت بزرگ روستا مراجعه کردم. در آن جا از صاحب مغازه پرسیدم:" فلانی....رو می شناسین؟"
گفت:" بله، اتفاقا منزل شان دو کوچه بالاتر از مغازه ی ماست." گفتم:" حالش چه طور است؟" لبخندی زد و گفت:" حال و روز خوشی ندارد." گفتم:" آقای... چی؟ ایشون رو هم می شناسی؟"
گفت:" عذر می خوام، قضیه چیه؟" گفتم:" قضیه ی چی، چیه؟" گفت:" این که شما فقط خل و چل های این جا رو می شناسی؟!"
جالب است که هر دو عزیز از شاعران مطرح آن روستا و از افتخارات منطقه هستند که برای حفظ آبروی اهل قلم، نام و نام خانوادگی این دو بزرگوار محفوظ می ماند.

#خالوراشد
@rashedansari
نشانی کانال راشدانصاری ، شاعر ، روزنامه نگار و طنزپرداز👆
Forwarded from خالوراشد
قضیه...به سبک،،وغ وغ ساهاب!

درود بر خالو راشد،
طنز و تدریس را باشد عاشق!
او طنزآفرین است،
که بر او آفرین است،
اوهست اهل لارستان
و ایضا هرمزگان
در طنز و شعر هست جزو بزرگان،
کتاب او،،سالادلبخند،،،
پر است از خنده و لبخند،
کتاب‌های او پیدا شود در عطاری!
هست دوای هر درد و بیماری!
اثر دارد بر هر درد بی درمان،
بخوانی،خواهی شد در مقابل مریضی، درمان،
کتابی دارد بنام ،،زالاس،،
..که فروشش خیلی بالاس !!
کتاب دیگرش،،خالو بندی!،،
عاری است از،، خالی بندی!
کتاب،،طنزینه،طنز اینه،،
خاصیتش شبیه دارچینه!
کتاب،،پشت خنده،،
شما را آشتی می دهد با خنده.
کتاب،،پزناله،
خیلی خیلی با حاله.
کتاب،،از افاضات شیخ انصاری،،
اگر ببینی حتماً آن را خریداری.
کتاب،،طنزموزون،،
می‌کند شما را میزون!
یک کتاب او،،پشت پرده پنهان،،است،،
این کتاب ما را همیشه مهمان است!
کتاب طنز مردمشکوک.
اسم خارجی اش هست،،طنز بوک،،!!
به جان،،امیرعباس،،
خالو راشد الان هست بندرعباس،
باشد برقهقهه عاشق.
سر کار می‌رود باقایق!!
خلاصه..این آقای ،،راشد انصاری،،
کارش هست خنده کاری!!،

غلامرضا کیانی رشید، کاریکاتوریست و طنزپرداز پیشکسوت مطبوعات
طنز ِ روستا
عجله و عطسه،دو رکن اساسی در زندگی
نوشته ی: راشد انصاری (خالوراشد)

اهالی خونگرم روستای ما دوست دارند کارهای خود را خیلی سریع و با عجله انجام دهند. در رانندگی عجله می کنند ، درخرید و فروش عجله می کنند، در نمازخواندن، در دعوا، در غذا خوردن، در عشقبازی،در ازدواج ، اخیرا در طلاق و....
به عنوان نمونه در هنگام حمام رفتن و دوش گرفتن ، آن قدر عجله می کنند که وقتی بیرون می آیند می بینی هنوز یک دست و یک پهلویشان خشک است! نه این که با حوله خشک کرده باشند، خیر آن حوالی آبی به خود ندیده است. هنوز روی قسمتی از سرشان کف شامپو مانده است. برخی از مردهای زحمت کش و کارگر روستا نیز با لباس حمام می کنند. عده ای هم به دلیل وقت گیر بودن حمام ، فقط هنگامی که باران می بارد خودشان را تمیز می کنند. یعنی حمام رفتن شان بستگی به بارش باران دارد، حالا شاید سالی یک بار باران ببارد. مشکلی نیست.
کمی از حمام فاصله می گیریم و به موضوع بعدی می پردازیم که باز هم به عجله ارتباط دارد.
یک بار که به اتفاق پسر عمویم رفته بودیم مراسم ختم دوستی تازه درگذشته، چیزی را مشاهده کردم که شاخ درآوردم. آخر شوخی شوخی با قرآن هم شوخی؟! در مسجد روستا ، همزمان قرائت قرآن را شروع کردیم و باور کنید بنده صفحه ی دوم بودم که پسرعمویم قرآن را بوسید و گذاشت کنار. گفتم ، به این زودی تمام شد؟ گفت:" چون عجله داشتم و باید برم جایی، ازش دزدیدم." (توضیح: ازش دزدیدم یعنی صفحات را مثلا ۵ تا ۵ تا با هم ورق زدن، و....).
این مردم اگر چه در کارهایشان خیلی عجله می کنند ، ولی خدا آن روزی نیاورد که در موقع انجام دادن کاری و یا رفتن به جایی، یکی از همولایتی ها عطسه کند. حتی اگر طرف سرماخورده باشد. می گویند: "صبر" آمد.عطسه کردن همان و میخکوب شدن شنونده همان. اهالی روستا معتقدند تا شخص عطسه کننده ، یا یکی از حاضران عطسه دوم نکند هیچ حرکتی نباید انجام داد. چون شگون ندارد و عواقب بدی در انتظارشان خواهد بود. والده می گفت سال ها پیش که یک همولایتی قصد بیرون رفتن از خانه اش را داشته است ،پسرش عطسه می کند اما طرف اعتنایی نمی کند حتی کفش ها را لنگه به لنگه نمی پوشد، و از منزل خارج می شود ولی بلافاصله سر کوچه خداوند او را به سنگی سیاه تبدیل می کند! اهالی بعد از آن اتفاق ناگوار تا به امروز آن قدر روی عطسه کردن حساس هستند که اگر مثلا تیم فوتبال روستا در حین مسابقه با تیم رقیب در حال حمله و موقعیت گل باشد ولی یکی از بازیکنان یا تماشاگران، فرقی نمی کند عطسه کرد؛ توپ را باید رها کنند و سر جای خود بایستند. و به محض شنیدن عطسه ی دوم ، شبیه حرکت اسلوموشن در فیلم ها و یا ویدئو چک مخصوص مسابقات ورزشی خود به خود به حرکت در می آیند.
حتی اگر هنگام رانندگی کردن ِ یک همولایتی ما ، مسافری عطسه کند در جا می زند روی ترمز. حالا پشت سرش هزار دستگاه خودرو بوق بزنند هیچ، ترافیک شود هیچ، تا عطسه دوم نکنند از حرکت خبری نیست. حتی اگر کسی در حال کوبیدن میخی به دیوار باشد ، به محضی که صدای عطسه ای شنید در هر حالتی که چکش را به دست گرفته است، بایستی بماند تا عطسه ی دوم شنیده شود. نقل می کنند در زمان قدیم، شخص چکش به دست، ساعت ها و روزها و شب ها و ماه ها عطسه دوم را نشنید،تا این که همان بالا روی بشکه ماند و خشکش زد! سه چهارسال قبل هم یک بنده خدایی هنگام غذا خوردن لقمه توی گلویش گیر کرده بود، همین که لیوان آب را برداشت تا آبی بنوشد شاید لقمه پایین برود، از بخت بدش یکی از اعضای خانواده عطسه می کند. طبق قانون و باور اهالی،طرف لیوان به دست منتظر عطسه ی دوم می ماند ولی خبری نمی شود، تا این که بالاخره جان به جان آفرین تسلیم می کند.
اما اجازه می خواهم در این جا پس از سال ها دست به اعترافی تاریخی بزنم. زیرا هنوز که هنوز است عذاب وجدان دارم. یک بار در دوران کودکی ام که مرحوم پدر قصد داشت برود از شهر دوچرخه ای برایم بخرد، همین که می خواست سوار مینی بوس شود ، عطسه کردم. عطسه ای بی موقع و ضد حال زن! نمی دانم چرا هر کاری می کردم عطسه ی دوم نمی آمد. چوب باریکی کردم داخل بینی ام، ولی فایده ای نداشت. کله ی پوکم را به سمت آفتاب صبحگاهی چرخاندم و زل زدم توی آفتاب ، هیچ. در حالی که تا آن روز به زن جماعت حتی خانم معلم مان التماس نکرده بودم، اما به اجبار در دلم به خورشیدخانم التماس کردم ، باز هم افاقه نکرد.
مینی بوس و مسافرها و پدر همگی منتطر شنیدن عطسه ی بعدی بودند، ولی ظاهرا لج کرده بود. امیدوارم خداوند از گناهی که در آن روز مرتکب شدم، صرف نظر کند. کم کم داشتم خطر بی دوچرخه ای را بیخ گوشم حس می کردم که الکی ادای عطسه کردن در آوردم. آن هم چه عطسه ای، بلند. و تا به امروز این راز سر به مهر مانده بود که به هر حال شما اولین کسانی هستید که شنیدید..
جالب این که بعد از آن اتفاق وحشتناک، هم پدر و مسافرها صحیح و سالم رفتند و برگشتند،هم من صاحب دوچرخه شدم
.

#خالوراشد
@rashedansari
نشانی کانال راشدانصاری ، شاعر ، روزنامه نگار و طنزپرداز👆
برای تولد راشد انصاری (خالوراشد)

درسالِ هزار در بخارا
خالو به جهان نهاد پارا

هنگام تولدِ جنابش
اول شکمش شدآشکارا

طبعش متوازن است و موزون
شعرش به کسان چو نیش مارا

دارای هزار لوح تقدیر
با سکه و برگ افتخارا

بندر به صلابتش مزین
از اوست نهنگ در فرارا

ناو است برای خویش ، خالو
دریا هم از اوست برقرارا

اِندِ همه ی غزلسرایان
دارد دو هزار انتشارا

لبخند ژکوند بر لبانش
در دست گرفته ذوالفقارا

ای عشق،تولدت مبارک
تقدیم تو کیش و قشم و پشمک!

علی تقی زاده - اردکان
۱۰ شهریور۹۹
Z7-27918.pdf
1.2 MB
نقد و معرفی کتاب « طنز ِ روستا» اثر: راشدانصاری، نویسنده و شاعر جنوبی توسط استاد امین فقیری در روزنامه اطلاعات👆
تولدم مبارک....
نوشته ی: راشدانصاری(خالوراشد)

در حالی که ساعت دیواری داخل هال به زور ساعت یک را نشان می دهد، بنده خیلی آرام و بی سر و صدا به عرض تان می رسانم که مثل آب خوردن، نیم قرن از عمرم سپری شد.
به راستی اگر از شعر حضرت حافظ که می فرماید:" بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین/کاین اشارت ز جهان گذران ما را بس..." بگذریم، و از این موضوع هم بگذریم که:" سن که رسید به پنجاه/ فشار می آد به چن جا/ اول می آد به زانو..." و بقیه ی این ترانه که بایستی به صورت شطرنجی منتشر شود! دارم فکر می کنم در این پنجاه سال واقعاً چه کار مفیدی برای خانواده ام انجام داده ام؟! در این نیم قرن تنها هنرم خریدن ِ کتاب (بیشتر هم دزدکی!) و روزنامه و مطالعه ی کتاب و روزنامه و نوشتن و سرودن و از این مزخرفات بوده است! یکی نیست بگوید کار فرهنگی هم شد کار؟! نه مثل همشهری های کاسبم برای فرزندانم در بازار مغازه خریدم، نه ماشین برای همسرم خریدم، نه در شمال ویلا خریدم، نه مثل برخی مسئولان محترم در ادارات و سازمان ها عُرضه ی اختلاسی داشته ام، نه جرات دزدی و نه زمین خواری و....
خدا بگویم چکارت کند " سعدی " جان، پنجاه سال گول ِ این شعر شما را خوردم که فرموده اید:" نام نیکو گر بماند زآدمی/ بِه کزو مانَد سرای زرنگار..." ای آقا نام نیک کیلویی چند؟! نام نیک دقیقاً بر خلاف شعر شماست. مِلک و املاک یعنی نام نیک! ثروت و پس انداز یعنی نام نیک! حق فقیر و فقرا خوردن یعنی نام نیک! نام نیک یعنی پول سعدی جان، پول...
به نظر خودم با این وضعیت بد اقتصادی و فشارهای گوناگون زندگی، شک نکنید با کمک قرص و آمپول و شربت و پزشک، خیلی خیلی که زور بزنم بیشتر از ده سال دیگر عمر نمی کنم. خب، وقتی می نشینم ( و یا می ایستم، فرقی نمی کند!) با خودم دو دو تا چهار تا می کنم، با یک حساب سرانگشتی به این نتیجه می رسم که در این مثلا ده سال عمر باقی مانده ام چقدر می توانم به لحاظ اقتصادی درآمد داشته باشم؟ چه قدر می توانم پس انداز کنم؟ چه قدر می توانم برای خانواده ام مثمر ثمر باشم؟! هیچ! واقعاً که...!
تا جایی که به یاد دارم، به جز ضرر و دردسر و ایجاد مشکل برای خانواده ام ، هنر دیگری نداشته ام.
من که در نیم قرن نتوانستم کار مفیدی را انجام دهم، چه طور انتظار دارید در مدت ده سال و شاید هم کمتر بتوانم!؟
خب، داشتم می گفتم با این حساب حالا که ماشین فکسنی ام را بیمه ی بدنه و بیمه حوادث راننده و شخص ثالث کرده ام، ای کاش تصادف وحشتناکی می کردم(در حد پِرس شدن زیر تریلی یا کامیون) و یا در جاده ای برون شهری با سرعت ۲۰۰ کیلومتر! چپ می کردم، و فوت می شدم! به نظر شما بهتر نیست؟! لااقل با مُردنم ، از طرف بیمه مبلغی به خانواده ام پرداخت می شود. مبلغی که خانواده ام با زنده بودنم خوابش را هم نمی بینند! با این مبلغ بعد از مرگم دست کم نفرینم نمی کنند که مثلاً خاک بر سر این شوهر یا پدری که هیچی برای مان نگذاشت و رفت! اما مطمئنم پس از دریافت مبلغ یاد شده می گویند: «ای کاش زودتر از این ها رفته بودی مَرد!»

#خالوراشد
@rashedansari
نشانی کانال راشدانصاری ، شاعر ، روزنامه نگار و طنزپرداز👆
از عاشق به معشوق
سروده ی: راشدانصاری(خالوراشد)

گفته بودم که تو را می خواهم
آری، آری به خدا می خواهم

آن قدَر خوشگل و خوش اطواری
که یکی نه، دو سه تا می خواهم!

چشمِ نامحرم اگر دید تو را
چشمش از کاسه جدا می خواهم

کاش یک ذره تُپل تر بودی
تا بگویم که چرا می خواهم!

صبحدم وقتِ طلوع خورشید
قوقولی قوقو قُدا می خواهم

رفتم از صبح برایت در صف
هی نگو هُل نده ، جا می‌خواهم

سفره ای هست و در آن چیزی نیست
ران که نه ، پنجه و پا می خواهم

سوپ منقارِ تو را می‌طلبم
آدمم، قوت و غذا می‌خواهم

دوست دارم که به بالَت برسم
زنده ام ، برگ و نوا می خواهم

نشود قسمت ما جوجه کباب
سنگدان بهر ِ دوا می خواهم

هر بلایی بکشم، مشکل نیست
تو بلایی و بلا می‌خواهم

تا شود اهل و عیالم خشنود
مرغکِ تخم طلا می خواهم

عاشقم عیب من این است فقط
که تو را نیم‌بها می خواهم
#خالوراشد
@rashedansari
نشانی کانال راشدانصاری ، شاعر ، روزنامه نگار و طنزپرداز👆
دلباخته‌ی بودن زیبای تو ام
دیوانه‌ی خوبیِ سراپای تو ام

ای باده‌ی ‌نابِ سخنت خلاری
مستِ سخنان نغز و شیوای تو ام

رفیع. - شیراز

زادروز خالوی هنرمند و بزرگ،
*💚فرخنده‌باد💚*
بداهه ای برای راشدانصاری (خالو):
سروده ی: منوچهر ضمیری

بهشتی ها همه قو می خریدند
میان باغ آهو می خریدند

برای خنده در اوقات تفریح
کتاب طنز خالو می خریدند
پی نوشت:
در افسانه های ژاپن از قو به عنوان پرنده ای ملکوتی و آسمانی یاد می شود که در بهشت سکونت دارد.
برای تولد خالو:
واژه بر طبع زلالش جاری است
طنز او داروی هر بیماری است

روز میلادش مبارک باد چون
در جهان یک راشد انصاری است

سیداکبر‌ مویدی - شیراز
تولدت مبارک دوست شاعرم
بداهه:

خالو تو پر از عشق وصفایی به خدا
هم شاعر و هم طنز سرایی به خدا

هر مصرع شعر تو پر از عشوه و ناز
انگارعبیدالشعرایی به خدا

دکتر نادر فخراور
تقدیم تو باد....
تقدیم تو باد باغ یاس و نسرین
شادی تو ببخشی به قلوب غمگین

طنازی و شعر تو چو خرمای جنوب
خالویی و راشدی به شدت شیرین
محمدزارع - لارستان
*خالوجان تولدت مبارک*🌹

انگار گلوله ی نمک می مانی
با طنز قوی، همیشه می خندانی
هرچند که کوسه ای جنوبی هستی
خالویِ تمامِ مردم ایرانی

✍️احمد حاجبی _ بندرعباس
بداهه
برای خالوراشد:
زمانی که دلش از غصه پر شد
درونش غصه ها چون آب کر شد

کتاب طنز خالو را خرید و،
دوصفحه خواند آن گه روده بر شد
منوچهر ضمیری (شمع)