جایی نزدیک بوی ماه مهر
لیلی دیلمان
چیزی به اول مهرماه نمانده است. ابهامی شبیه شهریور پارسال اما بیشتر و قابل پیشبینیتر. مغازه لوازمالتحریر فروشی، ساعت شش عصر سوت و کور و بدون مشتری است، هر سال این روزها جای سوزن انداختن در آن نبود. فروشندهای که همیشه پشت دخل بود و وقت جواب دادن نداشت حالا میان مغازه به تنها مشتریاش، دخترم کمک میکند دفتری با طرح مورد علاقهاش پیدا کند. میپرسم «این آرامشِ پیش از طوفانه؟ تا به حال اینقدر اینجا رو خلوت ندیده بودم». میگوید «وضع مالی مردم خرابه، دستفروشها هم زیاد شدن». برای اولین بار دلم برایش میسوزد. پیشترها چندین بار وقتی ماشین را جلوی مغازهاش پارک کرده بودم دقیقاً چند دقیقه بعدش پیامک کشف حجاب برایم آمده بود و از آنجاییکه ظاهری بسیجیگونه داشت و تقویمهای جیبی با طرح قاسم سلیمانی و امثالهم میفروخت آن روزها باور داشتم یا خودش گزارش میدهد یا هممحلیهایش. اما از آنجایی که گویا دیگر از آن پیامکها خبری نیست اصلاً از بی حجابیام در مغازهاش معذب نبودم. خودش هم انگار رفتار دوستانهتری نسبت به قبل پیدا کرده بود، انگار چشمها آرام آرام عادت میکنند.
@NashrAasoo 💭
لیلی دیلمان
چیزی به اول مهرماه نمانده است. ابهامی شبیه شهریور پارسال اما بیشتر و قابل پیشبینیتر. مغازه لوازمالتحریر فروشی، ساعت شش عصر سوت و کور و بدون مشتری است، هر سال این روزها جای سوزن انداختن در آن نبود. فروشندهای که همیشه پشت دخل بود و وقت جواب دادن نداشت حالا میان مغازه به تنها مشتریاش، دخترم کمک میکند دفتری با طرح مورد علاقهاش پیدا کند. میپرسم «این آرامشِ پیش از طوفانه؟ تا به حال اینقدر اینجا رو خلوت ندیده بودم». میگوید «وضع مالی مردم خرابه، دستفروشها هم زیاد شدن». برای اولین بار دلم برایش میسوزد. پیشترها چندین بار وقتی ماشین را جلوی مغازهاش پارک کرده بودم دقیقاً چند دقیقه بعدش پیامک کشف حجاب برایم آمده بود و از آنجاییکه ظاهری بسیجیگونه داشت و تقویمهای جیبی با طرح قاسم سلیمانی و امثالهم میفروخت آن روزها باور داشتم یا خودش گزارش میدهد یا هممحلیهایش. اما از آنجایی که گویا دیگر از آن پیامکها خبری نیست اصلاً از بی حجابیام در مغازهاش معذب نبودم. خودش هم انگار رفتار دوستانهتری نسبت به قبل پیدا کرده بود، انگار چشمها آرام آرام عادت میکنند.
@NashrAasoo 💭
❤10👍10💔4😢1
«ما مهدکودک معمولی نمیرفتیم، یعنی ثبتناممان نمیکردند. ما بهائی بودیم. «گلشن توحید» میرفتیم. گلشن توحید مهدکودکی نامرئی بود، مثل سکوی ۹ و سهچهارم و قطاری که به هاگوارتز میرفت. فقط آنهایی که گلشن توحید میرفتند گلشن توحید را میدیدند، مهدکودکی که ساختمان نداشت، تابلو نداشت، شمارهی ثبت نداشت، معلمهای مانتو و مقنعهپوش نداشت، دیوارهای رنگی و حیاط و تاب و سرسره نداشت اما آنجا به ما چیزهایی را که بچههای دیگر در مهدکودکهای اسم و رسمدار یاد میگرفتند، آموزش میدادند تا از جامعهای که ما را پس زده بود عقب نیفتیم، تا حذف نشویم، تا بیشتر از آنچه نامرئی بودیم نامرئی نشویم.»
aasoo.org/fa/articles/5439
@NashrAasoo 🔻
aasoo.org/fa/articles/5439
@NashrAasoo 🔻
❤34😢13👍7💔6
داستانهایی که نشنیدیم
آیدا حقطلب
«باید «مراقب» میبودیم که جلوی در خانهی مادربزرگ نیما همهمه نشود. نباید همه با هم سر یک ساعت مشخص میرسیدیم، نباید با صدای بلند میخندیدم یا همدیگر را با اسم کوچک صدا میکردیم، نباید جستوخیز میکردیم، نباید کولهپشتی روی دوشمان میانداختیم. اگر «گلشن توحید» قرار بود نامرئی بماند ما هم باید نامرئی میشدیم. حالا میدانم برای این که ما همان مهدکودک نامرئی را داشته باشیم حتماً عدهای از بزرگترها بازخواست شده بودند، کسانی هر شب و هر صبح با هر زنگ دری پشتشان لرزیده بود، حتی کسانی شاید دستگیر شده بودند و به زندان افتاده بودند…»
@NashrAasoo 💭
آیدا حقطلب
«باید «مراقب» میبودیم که جلوی در خانهی مادربزرگ نیما همهمه نشود. نباید همه با هم سر یک ساعت مشخص میرسیدیم، نباید با صدای بلند میخندیدم یا همدیگر را با اسم کوچک صدا میکردیم، نباید جستوخیز میکردیم، نباید کولهپشتی روی دوشمان میانداختیم. اگر «گلشن توحید» قرار بود نامرئی بماند ما هم باید نامرئی میشدیم. حالا میدانم برای این که ما همان مهدکودک نامرئی را داشته باشیم حتماً عدهای از بزرگترها بازخواست شده بودند، کسانی هر شب و هر صبح با هر زنگ دری پشتشان لرزیده بود، حتی کسانی شاید دستگیر شده بودند و به زندان افتاده بودند…»
@NashrAasoo 💭
❤33💔13👍7😢2