هایدگر در نظریات خود از دازاین (Dasein) (وجود یا هستی انسان) صحبت میکند. دازاین به معنای "بودن در جهان" است و به وضعیت خاص انسان اشاره دارد که همواره با دلمشغولی به خود و هستی خویش همراه است. این دلمشغولی ریشه در یک دلهره بنیادی دارد. منظور از دلهره، احساسی عمیق از اضطراب و نگرانی است که نه به دلیل مسائل روزمره، بلکه ناشی از آگاهی انسان از مرگپذیری خود است. مرگپذیری به این معناست که انسان از محدودیت زندگی و پایانپذیری آن آگاه است، و همین آگاهی، احساس دلهرهای عمیق در او ایجاد میکند. این دلهره، انسان را وادار میکند تا به هر شکلی از آن بگریزد و به نوعی آرامش خاطر برسد. اما هایدگر معتقد است که تلاش برای فرار از این دلهره گاهی باعث میشود انسان از مسئولیتهای وجودی خود شانه خالی کند و به نوعی زندگی سطحی و روزمره تن دهد. او این نوع زندگی را میانمایگی مینامد. میانمایگی وضعیتی است که در آن فرد به جای جستجوی اصالت و معنای واقعی زندگی، به باورها و اعتقادات عمومی یا همان "کسان" تسلیم میشود. در این حالت، انسان به امور روزمره، سطحی و پیشپا افتاده سرگرم میشود و از درک عمق وجودی خود فاصله میگیرد. هایدگر همچنین به مفهومی به نام وسوسه سقوط اشاره میکند. این وسوسه، حالتی است که انسان به جای پذیرش مسئولیت وجودی خود و رویارویی با دلهره، تسلیم نوعی انفعال میشود. این سقوط، همچون سایهای در پی انسان است و او را به سمت زندگی بدون عمق و بیمعنا سوق میدهد. به نظر هایدگر، این تمایل به "کممایه شدن احساسات" و حرکت به سمت امور مبتذل، در واقع ناشی از همان دلهره بنیادی است. با این حال، او باور دارد که دلهره میتواند فرصتی باشد برای بازگشت به اصالت. انسان از طریق پذیرش مرگپذیری و محدودیت زندگی میتواند از میانمایگی فراتر رود و مسئولیت وجودی خود را بپذیرد.