نیلوفر قائمی فر
50.2K subscribers
43 photos
23 videos
4 files
373 links
ادمین رمان‌های فروشی:
@BaghStore_ADMIN

پیج اینستاگرام:
instagram.com/nilufar.ghaemifar2

دانلود رمان های نیلوفر قائمی فر :
https://baghstore.site/نیلوفر-قائمی-فر/
Download Telegram
to view and join the conversation
پرش به قسمت یک :
https://t.me/nilufar_ghaemifar/81844

پرش به قسمت قبل :
https://t.me/nilufar_ghaemifar

#پنجاه_و_چهار
#اوهام_عاشقی
#نیلوفر_قائمی_فر

مطالعه این رمان جدید فقط و فقط در اپلیکیشن باغ استور مقدور می باشد.

*

به سمت آشپزخونه رفتم، قلبم هنوز از اثر ریزشش می کوبید، نفس های آروم و بلند می کشیدم. خاک بر سرت! چته؟! خوبه همه چی دیدی و اینی!
یه لیوان آب پر کردم و گلو داخل لیوان گذاشتم و بهش زل زدم، ساقی؟ چقدر این پسر با محبته! در حقش بدجنسی کردی، ذاتش این مدلیه و نیتی نداره.
عطا از توی اتاق گفت:
-دخترا کی رفتن؟
-ساعت چهار! منم امروز دنبال کار نرفتم تا وقت کم نیاریم.
از اتاق بیرون اومد و درحالی که تیشرتشو تازه از سرش پوشیده بود و پایین نیاروده بود و دستاشو توی آستین هاش کرده بود. نگام به تنش افتاد....ای زهر هلائک!!! خب این لامصبو توی اتاقت بپوش! تو چشمتو درویش کن!
حالا سحر بود می گفت تو ساحل کلی مرد لخت می بینیم عین خیالمون نیست بعد توی خونه ات دو وجب عریان دیدی به فحش و ناسزا افتادی؟
-من از فردا خودم می رم میدون، با یکی رفیق شدم سبزی هارو کیلویی سیصد تومن ارزون تر می ده که توی این حجم خیلی به نفعمونه.
-چرا ارزون تر می ده؟
-چون همشهری از آب دراومدیم و منم زدم رو کانال رفاقت و این حرفا؛ مرام کُشی دیگه. بعد صاحب کاره به قیمتی که خودش می گرفت، می گم. سود بیشتر داره.
سری به تایید تکون دادم:
-قبول می کنه تو سبزی هارو بگیری؟
-فعلا که از این ویروس ها گرفته و گفته خودت یه هفته برو میدون و بگیر. فردا هم خودم باید تحویل بدم؛ قشنگ همه چی دستم میاد ساقی...شام چی داریم؟
-سحر یه شامی درست کرده، تا سبزی ها بیاد غذا درست کرد. الان گرم می کنم.
-من برم پول آب و گاز و شارژو به مدیر ساختمون بدم و بیام.
-وایستا...
از آشپزخونه بیرون اومدم و به عطا که متعجب نگام می کرد، گفتم:
-باید باهم نصف کنیم.
-برو بـــــابــــــا.
راهشو گرفت و رفت، دنبالش راه افتادم و گفتم:
-عطا ما مثل...مثل دوتا همسایه ایم باید همه چی بینمون نصف باشه.
-من تو مرامم خردگیری نیست، بابام این چیزا رو یادم نداده.
از خونه بیرون رفت؛ بابا؟ باباش می دونه عطا روزی هزار بار ازش حرف می زنه؟ تو که انقدر بابایی هستی چطوری می خوای بذاری بری؟ نه دست از بابا گفتن برمی داره نه از اصل و نصب و نژادش!
هر خوی خوبی که داره می گه بابام یادم داده و ما کورد ها اینطوری هستیم و هرچی بدی داره می گه آره من این مدلی ام! ساقی این پسره از تو عاقل تره!
در خونه رو باز کردم، صداش از بالا می اومد که چقدر داره جدی حرف می زنه!!! جدی و جذبه دار بود و انگار نمی خواست به کسی رو بده.
به خونه برگشتم و سفره پهن کردم. بعد چند دقیقه عطا هم اومد و گفت:
-یارو می گه صبح شما داشتید درو از جا می کندید؟
-عطا؟ سحر می گفت جمعه بریم چیتگر از حال و هوای کار دربیایم.
-چیتگر؟ هوا سرده.
-آتیش روشن می کنیم.
-من از جاهای شلوغ خوشم نمیاد.
-می خواییم بریم جوجه کباب کنیم و توی طبیعت باشیم تا حال و هوامون عوض بشه. جای شلوغش نمی ریم، نمی خوایم که وسط جمعیت بشینیم.
-هرجا من بگم پس بساط می کنید وگرنه خودتون برید.
-اَه لوس نکن دیگه.
-ارازل اونجا زیاده من اعصاب ندارم.
-این تلویزیونه چند بود؟ هرچی پول امروز گرفتی بردار فردا برو بگیر.
-یادم رفت سهم دخترا رو بزنم؛ خوب شد گفتی.
بهش نگاه کردم که سرش توی گوشی بود و گفتم:
-عطا تو انقدر بابا دوستی چرا می خوای بری یه کشور دیگه؟
-من عاشق مادرمم هستم فقط بابام نیست که..ولی ایرانو دوست ندارم.
-تو زرنگی، کاری هستی و می تونی توی ایران پیشرفت کنی.
-نه من باید برم، من اصلا آدم اینجا نیستم، پدر و مادرمم مجاب می کنم که بیان.
-داداشت چی؟
-رهی؟
سرشو به طرفین تکون داد و گوشه های لبشو به سمت پایین کش داد و گفت:
-نه رهی یه شخصیت خاص داره و خودش باید بخواد. اون مجاب شدنی نیست.

*
نصب #رایگان اپلیکیشن باغ استور برای همه موبایل ها (آیفون،سامسونگ،هوآوی،شیائومی و ...) :
https://t.me/BaghStore_app/284
*
این رمان فروشیه و هیچوقت توی تلگرام بصورت کامل پارت گذاری نمیشه!
#مکار‌اما‌دلربا

#نیلوفر_قائمی_فر

#صد_و_نود_و_یک

پرش به قسمت 1 تا 150 :
https://t.me/nilufar_ghaemifar/86514

پرش به قسمت قبل :
https://t.me/nilufar_ghaemifar

*

بابا با حال خماری و کلافگی گفت:
-إإإإح، چیه تو هم، هی کهنه و تازه اش می کنی؟ حالا نه اینکه تو بدت اومده، از وقتی فهمیدی ده شبه اونجایی.
کوروش که خنده اش گرفته بود روش و یه طرف دیگه کرد، من چشمام داشت از آتیش درونم از حدقه می زد بیرون، این مرد و باید ببرن شکنجه گاه، شکنجه گر بشه، اونم نه با شلاق و چوب، با همین حرفاش مجرم و حرص بده و مجرمه اعتراف کنه.
میلاد-آبجی یعنی پیش عمه نبودی؟!
-خدا آبجیت و بکشه از دست این پدر و این مرد.
به کوروش اشاره کردم و از پله بالا رفتم و گفتم:
-هیچ جهنمی هم ندارم برم گم و گور بشم، دو زار آبرو پیش داداشه داشتیم، دوتایی بردن خیال من و راحت کردن.
از اینکه پیش میلاد دروغگو شدم، گریه ام گرفت، یه گوشه نشستم وعاجز، های های زدم زیر گریه، نمی خواستم میلاد من و دروغگو ببینه، نمی خواستم اعتمادش بهم سلب بشه، میلاد رو نمی خوام ازدست بدم، زانوهام و تو بغلم گرفتم و سرم و رو زانوم گذاشتم، کوروش همه چی و ازم گرفت، برادرمم گرفت که فقط خودش، خوده ظالمِ خائنش بمونه، کثافت عوضی، تو خواب خفه ات می کنم بعد زنگ می زنم پلیس...
-آبجی؟ آبجی؟
سر بلند کردم و با گر یه گفتم:
-می خوای بگی دروغگوام؟ من مگه خبر داشتم؟ من فقط دنبال کار گشتم همون موقع کوروش پیام داد که...
میلاد-آبجی من ناراحت نیستم،من... من از این ناراحت نیستم.
نفسی بلند کشید و گفت:
-از اینکه امینت نبودم از خودم ناراحتم، حتما کاری کردم که تو به این نتیجه رسیدی که به من نگی، موقعیتت امن تره، من از این ناراحتم آبجی، از تو ناراحت نیستم.
از جا بلند شدم، با همون حال نزار بغلش کردم و گفتم:
-توهمه کس منی اینطوری نگو... اینطوری نگو... نمی خواستم ازم ناراحت بشید.
میلاد-من گریه هات و بعد بهم خوردن نامزدیت می فهمیدم، تو نمی خواستی نامزدیت بهم بخوره، من خوشحالم که اختلافتون حل شده.
نمی خواستم بهش بگم، چه حلی، این آقا تنبونش یکی دو تا نیست، هنوز به کثافت کاری هاش ادامه می ده، نمی خواستم باز ناراحت بشه... سرشو بوسیدم و گفتم:
-فعلا به مامان نگو...
میلاد-خیالت راحت من دهنم قرصه، الان تو این قهر و کش مکش برای چی بگم؟ من هوات و دارم.
محکم تر بغلش کردم و گفتم:
-قربونت برم، داداش من، همه کس من.
صدای بستن در اومد و قلبم از جاش کنده شد و با وحشت گفتم:
-وای مامان.
با میلاد به طرف در دوئیدیم، کوروش لبه ی پله نشسته بود و هیچ کس هم تو حیاط نبود، با تعجب گفتم:
-کی بود؟!!
کوروش برگشت نگام کرد و گفت:
-بابات بود، گفت برم تا سر کوچه بیام!
کوروش از جاش بلند شد و میلاد گفت:
-رفت بسازه.
-همه چی و گفت، یاد ساختن خودش افتاد، خماری این مرد هم عجیب غریبه!
میلاد-داداش بیا بالا صبحونه بخور.
سریع و تند گفتم:
-نه الان مامانم می آد، قیامت می شه.
کوروش-پس تا قیامت نشده، لباس بپوش راه بیوفت.
-کجا؟!! من جایی نمی آم.
کوروش به میلاد نگاه کرد و میلاد رفت داخل خونه. حالا باز جلوی میلاد حرفا کش بیاد می فهمه که اختلاف ما تموم نشده، کوروش با صدای خفه گفت:
-می آی! خوبم می آی، وگرنه شاه سمن به مرگ خودم می رم دادسرا یه طومار ازت شکایت می کنم! خودت می دونی که انجام می دم.
رفتم جلو تر و با صدای خفه گفتم:
-می آم، ولی فقط سرکار می آم.
با اخم و تلخی گفت:
-تو بی جا می کنی، هر جا من بگم می آی، روی سگ من و بلند نکن بد می بینی شاه سمن! من الان دیگه آستانه ی تحملم پره.
-دست پیش گرفتی عقب نیوفتی؟ یادت رفته چی شده آره؟
دست به کمر به یه سمت دیگه نگاه کرد و آروم گفت:
-چرا نمی فهمه؟! چرا زبون من و نمی فهمه؟
بهم نگاه کرد و گفت:
-من خطم و عوض می کنم، اگه باز چنین اتفاقی افتاد، هر چی تو بگی! ای خاک تو سر من که کارم به اینجا رسید که با این همه سابقه ی شغلی با یه خط، باید به خاطر شک خانم خطم و عوض کنم و بگم گور بابای کار.

*

نسخه کامل رمان را با رضایت نویسنده در اپلیکیشن باغ استور مطالعه کنید. نسخه کامل مخصوص افراد عجول است که برای مطالعه سریالی صبر ندارند.
*
نصب #رایگان اپلیکیشن باغ استور برای همه موبایل ها (آیفون،سامسونگ،هوآوی،شیائومی و ...) :
https://t.me/BaghStore_app/284
📚 رمان بارقه های دل


✍️به قلم پارا طاهری


📝خلاصه
خیلی میخواستمش، حاضر بودم برای به دست آوردنش هر کاری بکنم، می‌دونستم که اون هم به من بی میل نیست، از نگاهش، از حجب و حیاش وقتی با من صحبت می‌کرد، از شرم و حیاش وقتی گونه هاش رنگ می‌گرفت، حاضر بودم جونمم براش بدم، اما هر دفعه برای خاستگاری پا پیش میذاشتم، یه کلام میگفت نه...
تا اینکه یه روز عصبی شدم، به جنون رسیدم از دستش، برام قابل قبول نبود که هیچ حسی به من نداره! زد به سرم و وقتی عموم مسافرت بود، رفتم سراغش...


📌این رمان بصورت فروشی ست، پس از مطالعه 41صفحه دمو (عیارسنج) اگر علاقمند بودین به سبد خرید مراجعه کنین و حق اشتراک خوندن بقیه صفحات رو پرداخت کنین تا توی کتابخونۀ اپلیکیشن بتونین بمرور زمان، رمان رو تا آخر مطالعه کنین.(رمان هنوز تمام نشده و طبق بروزرسانی های سریالی #کامل خواهد شد.)


نصب رایگان ios برای آیفون:
https://t.me/BaghStore_app/312


نصب رایگان نسخه Android :
https://t.me/BaghStore_app/295
#مکار‌اما‌دلربا

#نیلوفر_قائمی_فر

#صد_و_نود_و_دو

پرش به قسمت 1 تا 150 :
https://t.me/nilufar_ghaemifar/86514

پرش به قسمت قبل :
https://t.me/nilufar_ghaemifar/88950

*

گوشه ی چشمام و ریز کردم و با ادا گفتم:
-آیـــی، الهی بمیرم برات.
دستم و روی قفسه ی سینم گذاشتم و گفتم:
-مظلوم، معصوم، پاکدامن و محجوب.
با حرص و عصیان و صدای خفه گفتم:
-فکر کردی با اوشکول طرفی آره؟ رازی! تو مهمونی شماره دادم، ناراضی! تو کوچه شماره دادم، از خود راضی! تو آسانسور...
-می گم بی صاحاب و عوض می کنم، آدم باش! من دیگه دارم دیوونه می شما، شاه سمن می آی سر زندگیت این حرف آخرمه.
-سر زندگیم؟!!
با جدیت و جذبه، گفت:
-سر زندگیت.
-هر وقت ثابت کردی که فقط منم، اون موقع می آم سر زندگیم!
با ادا و اطوار و دهن کجی، گفتم:
-زندگی!!!
جدی تر، گفتم:
-تو حالا برو به خواهرت بگو، بعد سر زندگی من و تعیین کن.
با اخم از ناراحتی و درگیری فکری نگام کرد و بعد چند ثانیه گفت:
-بپوش بریم.
-من صبحونه نخوردم، دارو می خورم واسه سر شکسته ام.
-بپوش بریم، الان این زنه می آد، من دارم دیگه از کوره در می رما، ببین می تونی اوضاع و بدتر کنی یا نه.
-خیلی خب تو برو می آم، مرده شور زندگی من و ببرن.
رفتم تو خونه و دیدم میلاد، استکان چایی به دست پایین گاز نشسته، یه سفره هم پهن کرده بود و گفت:
-چی شد؟
-بپوشم زودتر برم، یه وقت مامان می آد می بینتش.
-بدون صبحونه؟
-تو راه می خورم.
-نباید پانسمان سرت و عوض کنی؟
-آره باید عوض کنم، می رم درمونگاه.
-آبجی؟
نگاش کردم و گفت:
-من خیلی نمی فهمم، سنی هم ندارم که تجربه ای داشته باشم، اما فکر می کنم آقا کوروش آدم خوبیه، آدم واسه هر کس کله سحر نمی آد شر به جون خودش بخره، فکر می کنم خیلی دوست داره.
لبخند تلخی زدم و به سمتش رفتم و سرشو بوسیدم و گفتم:
-من و فقط، تو و دانا واقعی دوست دارید، نه هیچ کس دیگه، گول ظاهر و نخور.
عاقل اندر سفیه، نگام کرد و گفت:
-گول زدتت درست، اما نگاه و دست پاچگی آدما دروغ نمی گه.
خیره به میلاد نگاه کردم، حس کردم اون از همه ی ما بزرگتره! لب هام و بستم و کمی شونه هام و بالا دادم، دنبال جمله ای بودم که خودم و تبرئه کنم اما نمی تونستم جمله ی مناسب و پیدا کنم!
سر به زیر انداختم و گفتم:
-من باید برم.
-برو آبجی، من هوات و دارم، هرجا گیر کردی بهم ندا بده من ماست مالیش می کنم، منظورم وقت هایی که باید پیش آقا کوروش بمونیه.
بدون اینکه سربلند کنم، سرم و به تایید تکون دادم، لباس پوشیدم و از در خونه رفتم بیرون، به دور و بر نگاه کردم ببینم کسی حواسش به ما بوده که آمار به مامان بده یا نه؟ کسی نبود و به سمت کوروش که سر کوچه ایستاده بود، پا تند کردم، چه حرصی می ده این مرد!! خب الان اینجا سوار بشم که همه همسایه ها می فهمند! بهش زنگ زدم و گفتم:
-من اینجا نمی تونم سوار شم، ماشینت شبیه گاو پیشونی سفیده! می رم سر خیابون.
-چه بدبختی من دارم، چرا دزد و پلیس بازی در می آری؟
-همسایه هامون به مامانم آمار می دن.
کوروش با غر غر قطع کرد، از جلوی ماشین رد شدم، چرا نمی آد؟!! برگشتم و دیدم داره آروم پشت سرم می آد، شوهر که نکردم بابا گرفتم!! خب بیا برو مثل آدم سر کوچه بایست! قر و فر خودش و ریخته، زاغ سیاه من و می خواد چوب بزنه، سری به طرفین تکون دادم و به راهم ادامه دادم، یکی ته ذهنم می گفت داری بر می گردی؟ بایستم دعوا کنم؟! همه بفهمن نامزده سابقم برگشته تازه ازدواجم کردیم؟؟ به خدا دیگه من اعصابم هیچی رو نمی کشه!

*

نسخه کامل رمان را با رضایت نویسنده در اپلیکیشن باغ استور مطالعه کنید. نسخه کامل مخصوص افراد عجول است که برای مطالعه سریالی صبر ندارند.
*
نصب #رایگان اپلیکیشن باغ استور برای همه موبایل ها (آیفون،سامسونگ،هوآوی،شیائومی و ...) :
https://t.me/BaghStore_app/284
پرش به قسمت یک :
https://t.me/nilufar_ghaemifar/81844

پرش به قسمت قبل :
https://t.me/nilufar_ghaemifar/88949

#پنجاه_و_پنج
#اوهام_عاشقی
#نیلوفر_قائمی_فر

مطالعه این رمان جدید فقط و فقط در اپلیکیشن باغ استور مقدور می باشد.

*

-نه رهی یه شخصیت خاص داره و خودش باید بخواد. اون مجاب شدنی نیست.
-تو بزرگتری یا رهی؟
-رهی.
-پس چرا تورو زن دادن و رهی رو ندادن؟
-که خارج نرم دیگه ؛ قبلا که بهت گفتم. بعدشم من زن نگرفتم دیدی که از عقدم فرار کردم.
-دلت تنگ شده؟
-تنگ رهی؟
-نه دختره!
-الناز؟!!! نه!
صورتشو جمع کرد و دستاشو رو به هوا گرفت و گفت:
-این چه سوالیه؟
-خب نامزدت بوده و باهاش رفت و آمد کردی. چه می دونم بغلش کردی، یه لحظه هایی داشتید که احساساتتو قلقلک بده دیگه هان؟ دلت تنگ شده براش؛ نمی شه که بد مطلق باشه!
با خنده گفت:
-اینطوری باشه من باید دلم برای یه جماعت تنگ بشه.
با خنده گفتم:
-بی شعور! اون فرق داشت.
-اینطوری نیست که! آدم باید دلش یکی رو بخواد، نه به جبر نه واسه منفعت یا خالی نبودن عریضه. یا چه می دونم کل انداختن! مثلا من خودم یه دوست دختر داشتم که چون خیلی خوش تیپ بود باهاش دوست بودم وگرنه به جان ساقی حال نمی کردم باهاش یه کلمه حرف بزنم.
-جون خودت! عه! چقدر بدجنسی عطا! دختره ی بدبخت.
-چه بدبختی؟ خب آدم اینطوریه دیگه، یه وقت با یکی برای سال ها حرف داره بزنه و با یکی حرف انقدر نداره که سلامو به زور می ده. مثلا با رهی حرف زیادی نمی زنم اما رهی تا صبح و تا ده سال بعد هم بغل من بشینه من از وجودش سیر نمی شم، نه که داداشمه ها نه...اصلا قوت قلبه تو نمی فهمی چی می گم.
-خب معلومه که نمی فهمم!
-نه نه منظورم این نیست که نمی فهمی یعنی...یعنی...
مکث کرد و سرشو به طرفین تکون داد و به سطحی بالاتر از من که مقابلش بودم، نگاه کرد و گفت:
-یعنی باید جای من باشی تا احساسمو درک کنی.
-ولی من جای تو هم نباشم مفهوم خواهر و برادری رو درک نمی کنم. من فقط یه مفهومو درک می کنم این که چطوری برای بقا فرار کنم؛ نه بقای زیستی ها؛ بقای وجودم!
روم نمی شد بگم حفظ آبرو و عزتم و برای اینکه ازم سوءاستفاده جنسی و جسمی نشه.
عطا خیره نگام کرد و به سختی گفت:
-ساقی! برادرت یعنی به تو نظر داشته؟ آره درست متوجه شدم؟! برادرت که نیست عموئه!
از جا بلند شدم:
-آنیتا دوغ دست کرده بود یادم رفته بیارم. به تلویزوین می شه چیزی وصل کرد؟ مثل....حالا برای بعد ها می گم ماهواره یا DVD هان؟ تو سر در میاری...
پشت سرهم حرف می زدم که همه چی فراموش بشه. عطا جواب های کوتاه و بسته می داد و معلوم بود ذهنش بین اینکه درست فکر کرده یا نه؛ درگیره!
تا جمعه برسه زندگی با عطا طبق همین منوال عادی می گذشت. گلی رو هم که عطا برام آورده بود توی کمد اتاقم گذاشته بودم تا دخترا نبیننش و فکری پیش خودشون بکنن.
صبح جمعه که می خواستیم حرکت کنیم و دنبال دخترا بریم، عطا داشت از کمد من گاز پیکنیک برمی داشت که گلو دید و با متعجب گفت:
-اینو چرا توی کمد گذاشتی؟
-واسه...واسه اینکه دخترا نبینن.
-خب ببینن!
-نه دیگه نباید می دیدن.
با خنده گفت:
-چرا؟ حسودی می کردن؟
-عطا!!! حسودی چیه؟ حالا هی حرف توی سرشون می گفتن؛ مگه بیکارم چالش ذهنی بسازم؟
-اینو سر و ته بذار تا خشک بشه، چسب داری که به دیواره کمد بچسبونم؟
قبل اینکه حرفی بزنم چسب نواری رو توی کمد دید و خودش برداشت و گلو به دیواره کمد چسبوند و گفت:
-اینطوری خشک می شه.
لبخندی بهش زدم؛چه گلشو تحویلم گرفت!
-خیله خب گاز پیکنیک بردار بریم.
-اوایل روی این غذا درست می کردی؟
-آره دیگه بعد کم کم پول دستم اومد و اون گازو خریدم. ببین من به چه سختی زندگی می کردم.
-نه که الان در آرامشیم!
-عطا ناشکری نکن بدی بهمون رو می کنه. قدرت کلام انقد زیاده که اگر چندتا میوه رو در ظرف های جداگونه بذاریم و روی هر ظرف یه کلمه بنویسیم، مثلا روی ظرف اول بنویسیم نفرت و ظرف دوم عشق و ظرف سوم خوب. بعد یه هفته سراغ ظرف ها بریم می بینیم توی ظرفی که نوشته بودیم عشق میوه ها تقریبا سالم موندن و ظرفی که نوشیم خوب دو چهارم میوه ها سالمن اما روی ظرفی که نفرت نوشتیم همه کپک زدن و فاسد شدن. من مستندشو دیدم! انقدر کلام تاثیر گذاره که وقتی ناامید و متعرضی؛ خیر هم ازت دور می شه.
عطا که هوشیار بهم توجه می کرد، گفت:
-یعنی بگم من پول دار می شم؛ می شم؟
-می شم نه، شدم!

*
نصب #رایگان اپلیکیشن باغ استور برای همه موبایل ها (آیفون،سامسونگ،هوآوی،شیائومی و ...) :
https://t.me/BaghStore_app/284
*
این رمان فروشیه و هیچوقت توی تلگرام بصورت کامل پارت گذاری نمیشه!
پرش به قسمت یک :
https://t.me/nilufar_ghaemifar/81844

پرش به قسمت قبل :
https://t.me/nilufar_ghaemifar/89039

#پنجاه_وشش
#اوهام_عاشقی
#نیلوفر_قائمی_فر

مطالعه این رمان جدید فقط و فقط در اپلیکیشن باغ استور مقدور می باشد.

*

-می شم نه، شدم! باید ور داشته باشی. من وقتی از خونه اون شوهر عنترم...
دوتایی زدیم زیر خنده و گفتم:
-بیروم اومدم یعنی فرار کردم حالم خیلی بد بود. خب ترسیده بودم و حدودا دو هفته پیش سحر و آنیتا بودم اما یواشکی چون صاحب خوه اشون خیلی فضوله که آخر هم فهید من اونجام و اومد گفت:"دوستتون از این به بعد اینجا می مونه؟ سه نفره شدین؟ من اینجارو به دو نفر کرایه دادم." که بگذریم اما توی همون دو هفته از استرس و ترس حالم بد بود. تجربه فرار و گریه نداشتم و توی گوشیم یه پیجی داشتم که همین جملات و مستنداتو می ذاشت. انقدر...انقدر روم تاثیر مثبت گذاشت که تونستم بیام اینجارو بگیرم، یعنی ببین چقدر ترسیده بودم که یادم رفته بود من یه مقدار پول توی کارتم دارم.
-از چی ترسیده بودی؟
با تردید به دور و بر نگاه کردم و کلافه گفتم:
-از اینکه...از اینکه ساشا پیدام کنه؛ من نمی خوام حتی برای یه ساعت به اون زندگی برگردم.
-چرا؟! می زنه؟!
-نه؛ نه بابا نمی زنه. اصلا اینطوری نیست. یعنی اونطوری که الکی سر هر چیزی بزنه.
یادم افتاد که دفعه ی آخری که منو به قصد کشت زد به خاطر این بود که جلوی چشم همه اشون روی خودم روغن ریخته بودم تا خودمو جلوی چشم ساشا آتیش بزنم. همه اشون ترسیدن و رفتن اما ساشا منو زد، منم تا جایی که می تونستم می زدمش اما خب زور اون بیشتر بود!
-پس چی؟
به عطا با درگیری فکری نگاه کردم و آهسته گفتم:
-مشکل اخلاقی داره؛ از نظر اخلاقی آدم درستی نیست.
-مشکل اخلاقی یعنی چی؟ عصبیه؟
عاصی شده گفتم:
-نه اون اخلاقی نه؛ بگیر چی می گم دیگه.
پوست صورتشو یکم چین داد و گفت:
-یعنی زن با....
مکثی کرد و سرشو فقط یک بار به طرفین تکون کوچیکی داد و گفت:
-دنبال زن های دیگه بود؟
یه آن با خیره شدن به عطا فکر کردم این بهترین تعریف از ساشاست که اصل قضیه رو نگم و اینو تایید کنم.
-آره آره یه چیز توی همین مایه ها.
جاخورده گفت:
-چرا حالا انقدر آسمون ریسمون می بافتی؟ می گفتی عنتر خان زن بازه.
گوشیم زنگ خورد و به صفحه اش نگاه کردم و دیدم آنیتا داره زنگ می زنه.
-آنیتائه؛ لابد می خواد ببینه راه افتادیم یا نه.
-بگو تو راهیم حاضر بشن.
دنبال دخترا رفتیم و توی ماشین هیچ موزیکی نداشتیم و همه ساکت بودن.
سحر-مرده شور سیستم صوتی این ماشینو ببرن، مگه می شه بدون ضبط اصلا زندگی کرد؟
عطا-آخ آخ من تو ماشین خودم یه سیستم نصب بود...
آنیتا-ای دیونه! چرا ماشینو نیاوردی؟ فرار بدون ماشین؟
عطا-ماشین به نام خودم نبود، یعنی خودم پولشو داده...
به من نگاه کرد و ادامه داد:
-فهمیدی؟ خودم داده بودم!
با اخم و شاکی نگاش کردم:
-فهمیدی چیه؟ بی تربیت! اصلا به من چه که تو دادی یا ندادی.
سحر-فعل و فاعل بذار برای فعل های بی صاحبت.
خندیدم و به سحر نگاه کردم و عطا گفت:
-نه آخه می دونید این همش در تلاشه بگه من دستم تو جیب بابام بوده.
آنیتا-عطا جون ما که غریبه نیستیم، اینجا هم کسی دوست دخترت نیست راحت باش.
عطا گردنشو دراز کرد و از آینه به آنیتا نگاه کرد و گفت:
-تو هم که لنگه ی دوستتی!
-ماشینت چرا به نام خودت نبوده؟
عطا-چون بابام نمی ذاشت چیزی به نامم باشه بفروشم و بپرم. واسه این قضیه همچین منو تو آمپاس و رودوایسی می ذاشت که ماشین و حساب بانکی و اینا همه به نام بابام بود.، برای رهی هم همینطوره.
آنیتا-ما زن ذلیل و شوهر ذلیل شنیدیم اما بابا ذلیل ندیده بودیم که دیدیم. آخه مال و دارایی تو چه به پدرت؟ می گفتی نمی خوام...
عطا-شما تو زندگی ما نبودید، کلا ما سیستم برخوردیمون با بابامون فرق می کنه. دِ من چرا فرار کردم؟ خب تو روی بابام می ایستادم می گفتم نمی خوام.
سحر-ولله ما هم نمی دونیم! شما پسرا هارت و پورتتون واسه ماهاست.

*
نصب #رایگان اپلیکیشن باغ استور برای همه موبایل ها (آیفون،سامسونگ،هوآوی،شیائومی و ...) :
https://t.me/BaghStore_app/284
*
این رمان فروشیه و هیچوقت توی تلگرام بصورت کامل پارت گذاری نمیشه!
#مکار‌اما‌دلربا

#نیلوفر_قائمی_فر

#صد_و_نود_و_سه

پرش به قسمت 1 تا 150 :
https://t.me/nilufar_ghaemifar/86514

پرش به قسمت قبل :
https://t.me/nilufar_ghaemifar/89038

*

سر خیابون ایستادم و جلوی پام نگه داشت و سوار شدم، یه حال عجیبی داشتم انگار من و تو منگنه گذاشتن، مقنعه سرم بود و پایین مقنعه ام و تکون دادم، حس خفگی داشتم و شبیه آدمی ام که دچار پارانویا شده و به همه شک داره، این لحظه معنی به تنگ اومدن و خوب درک کردم.
-با گوشیت کار کردی؟
حداقل تشکر کن، اوج شعورت و نشون بدی، خیانت کرده رفته گوشی خریده خرم کنه چه تشکری؟؟ تازه اون زد به دستم گوشیم از دستم افتاد.
-بله ممنون.
-بله، ممنون؟!! الان رو چه فازی هستی؟ این فازت و ندیده بودم!
-فاز اینکه تشکر می کنم چون شعورم می رسه، اما گوشی از یادم نمی بره که پریشب چی شد.
زیر لب گفت:
-معلومه که یادت نمی ره، می خوای پدر من و باهاش در بیاری.
-نه نترس، آدما به همه چی عادت می کنن، به دروغ شنیدن، به خیانت دیدن...
نوک انگشتش و نشونم داد و گفت:
-انقدر... انقدر بهم اعتماد کن! انقدر که به دیگرون اعتماد داری به من اعتماد کن، شاید راه دوری نرفت.
-انقدر گفتی که اونم مثل تو از آب در اومد.
با شعف گفت:
-کی سولماز؟! دستش رو شده؟
بهش نگاه کردم و گفتم:
-دستش سر چی رو بشه؟!!! مگه کاری کرده؟!! البته یه کاری کرده...
وسط حرفم پرید و گفت:
-چی کار؟
-دروغ گفته، ازش...
به دستام نگاه کردم و گفتم:
-دلگیرم.
کوروش هیچی نگفت، نگام به دستم بود و زمزمه کردم:
-اومده بود پی زندگی پدر و مادرم و شده بود نفر سوم! از دیشب دارم فکر می کنم شاید بابام داره از خودش آسمون و ریسمون می بافه...
به کوروش نگاه کردم، بازم حرفی نزد و گفتم:
-من مادرم و خیلی درک کردم... دل شکستن بدتر از مرگه.
کلافه و عاجز بهم نگاه کرد و گفت:
-آره، آره هر چی می شه خودت و بنداز وسط، تو اصلا بلاسوز زمینی، اما جونور بلا سوز، پدرت داره درست می گه چون عمه اتم همینا رو به من گفت.
-عمه امم؟!!!
تو جام جا به جا شدم و نگاش کردم تا بقیه اش و تعریف کنه.
-ظاهراً عمه ات و سولماز دوست های خیلی قدیمی بودن، پدرتم از سیزده، چهارده سالگی سولماز باهاش دوست بوده، البته اینطور که عمه ات می گفت اولش اینطوری نبوده که مثلا دوست دختر و دوست پسر باشن، اما مثلا بابات همیشه همه جا با سولماز و عمه ات بوده، هر جا می خواستن برن به عنوان برادر بزرگتر همراهشون بوده، اما انگار کم کم همه چی تغییر می کنه، در حدی که هر وقت سولماز می خواسته حرص بابات و در بیاره با یه پسر دیگه دوست می شده که از قضا هم خیلی رو بابات جواب می داده.
متعجب و حیرت زده گفتم:
-عه!!!!
نیم نگاهی بهم کرد و با تم لج گفت:
-همچین بابات از اول این حالت های تو باغ نبودن و داشته، حال سولماز و نمی گرفته، می رفته به دست و پاش می افتاده.
نگاهی بهم کرد، که عکس العمل ام و ببینه، انتظار داشت اخم کنم و باز از سولماز دفاع کنم اما من فکرم درگیر حرفای کوروش بود و آروم گفتم:
-مامان... مامانم کجا بود؟
-مادرت بعدها می آد، یعنی چند سال بعد می آد، گویا مادرت با خاله اش زندگی می کرده و تازه به اون محل اومده بودن، با سولماز و عمه ات هم کلاسی می شه و با عمه ات خیلی صمیمی می شه، اما سولماز عمه ات و تهدید می کنه که از رابطه اش با پدرت حرفی به عطرا یعنی مادرت نزنه چون مثلا از این اخلاق های شما دخترا که نمی خواسته سر از زندگیش در بیاره و انگار خیلی با مادرت صمیمی نبوده، یا چه می دونم یه نقشه ای داشته حتما، که اتفاقا عمه ات می گفت خوشحال بوده که سولماز نمی خواسته بگه با نادر دوسته، چون عطرا از نظر عمه ات خیلی گزینه ی مناسبی برای نادر بوده، پس به این پنهان کاری دامن می زنه.
-داری از خودت می گی اینجا هاش و؟
-مگه می خوام مخت و بزنم که الکی حرف بزنم؟ عمه ات گفته! گفت بعدا سولماز یهو با مادرت صمیمی شد، از وقتی مادرت مریض شد اومد گفت من عذاب وجدان گرفتم با عطرا خیلی خوب رفتار نمی کردم، تازه خوب رفتار نمی کرده که عمه ات می گفت همش به هر بهونه می اومده خونه ی عمه ات که یه جوری بیاد خونه ی شما!! یعنی خوب صفتی انتخاب کردم، افعیه این زن، افعی!!
حس می کردم نفسم تنگ شده، به پنجره نگاه کردم، می اومده خونه ی عمه که بیاد خونه ی ما و بابا رو ببینه؟!! بابام زن و بچه داشته!

*

نسخه کامل رمان را با رضایت نویسنده در اپلیکیشن باغ استور مطالعه کنید. نسخه کامل مخصوص افراد عجول است که برای مطالعه سریالی صبر ندارند.
*
نصب #رایگان اپلیکیشن باغ استور برای همه موبایل ها (آیفون،سامسونگ،هوآوی،شیائومی و ...) :
https://t.me/BaghStore_app/284
پرش به قسمت یک :
https://t.me/nilufar_ghaemifar/81844

پرش به قسمت قبل :
https://t.me/nilufar_ghaemifar/89084

#پنجاه_و_هفت
#اوهام_عاشقی
#نیلوفر_قائمی_فر

مطالعه این رمان جدید فقط و فقط در اپلیکیشن باغ استور مقدور می باشد.

*

عطا-ما یعنی من و رهی همچین خیلی رودوایسی با پدرمون داریم، حساب بردن نه ها، نمی دونم می تونم تفهیم کنم یا نه، به بابامون نمی تونیم نه بگیم.
آنیتا-خوبه دختر نشدید با این جبر جامعه و باباتون بدجور تو سری خور می شدین.
عطا-شما الان تو سری خورید؟
سحر از پشت پس کله ی عطا زد و گفت:
-با کی هستی؟
عطا-عح نکن بــــــابـــــــا! بین سه تا دختر گیر افتادما! جواب آنیتا رو دارم می دم، تک و تنها از شهر خودتون اومدید تهران و کار می کنید چه تو سری خوری؟ هیچ کدومتونم با مادر و پدرتون قهر و کودتا هم نیستید؛ دیگه آزادی تا چه حد؟ کدوم جبرو می گید؟
-این دوتا نه ولی من واقعا تو همون جبر و تنگنا بودم.
عطا-سحر خانم!
از آینه وسط نگاهی به سمت سحر کرد و گفت:
-اگر منو نمی زنین دو کلوم نطق کنم.
سحر-نطق که کتک نداره؛ تو داشتی تخم می کردی اونم دو زرده.
من و آنیتا خندیدم و عطا به من نگاه کرد و گفتم:
-خب اگر مارو به کشتن نمی دی بگو، همش در حال نگاه کرد به من و این دوتایی!
عطا-می خوام ببینم چشم تو چشمم می شید یا دست از زیاده روی هاتون برمی دارید. می خوام بگم تو سری خوری دست خود آدمه، تو...یعنی ساقی می تونست به اون زندگی با عنترخان ادامه بده و تو سری خور بمونه یا دست کم اگر هم می جنگید و متعرض بود هیچ وقت خودش نبود. شبیه یه سرباز بود که از بدو تولد بهش گفتن بجنگ تا کشته نشی و لذت بردن از زندگی ممنوعه، دنبال رویاهات رفتن ممنوع، دنبال علایقت گرفتن ممنوع، فقط جنگ جنگ...اونم نه برای پیروزی فقط برای بقا! درسته من فهمیدم تو توی زندگی قبلیت کار می کردی و مستقل بودی اما خودت نبودی؛ بودی؟
درحالی که به روبرو زل زده بودم گفتم:
-چقدر این حرفت درسته؛ جنگ برای بقا!
سحر-همه می جنگیم! ما اصلا همش تو جنگیم با صاحب خونه، با کار، با هرچی که دور و برمونه می جنگیم.
عطا-نگرفتی چی می گم! ما می جنگیم تا برنده باشیم، تا به هدفمون برسم. توی می تونستی توی شهرستان کوچیک خودتون بمونی و دختری که جو اون شهر می خواد،باشی.
سحر-شهر نه ما روستا بودیم برای همین هم مهاجرت کردیم. اول رفتیم شهر دیدم درآمدی نمی تونیم کسب کنیم برای همین اومدیم تهران، سال های اول هم خوب درآمد داشتیم، استعداد ها هنوز شکوفا نشده بود و این اینستا و معرفی های مجازی به نظر من کار مارو از سکه انداخت و مردم مربی های بیشتری رو شناختن.
-تکنولوژی باعث پیشرفته سحر نه پس رفت. اگر ما ضرر کردیم مشکل اینه که ما همگام با تکنولوژی پیش نرفتیم.
آنیتا-عزیزم تو کجا زندگی می کنی؟ ببخشید اما توی ایرانیم بیایم از قر کمرمون ویدئو بذاریم بگیم کمر از شما فنرش از ما بشتابید؟
سحر و عطا خندیدن و آنیتا ادامه داد:
-میان می برمون می گن عفت جامعه رو به خاک و خون کشید. حالا تو هی بیا بگو اینم ورزشه و من فقط می خوام به زن ها یاد بدم.
سحر-ببین ضبط توی ماشین نباشه همینه. بحث های عمیق و اعصاب خرد کن راه می ندازیم.
-دوستان این مشکل قبلا حل شده ها باید خودمون بخونیم. هر شعری قطع می شه از حرف یا کله ی آخر همون شعر باید شعر بعدی خونده بشه تا...
آنیتا بی مقدمه شروع کرد:
بارون اومدو یادم داد
تو زورت بیشتره
ممکنه هر دفعه اونجوری که می خواستی پیش نره
خاطره هام داره خوابو می گیره ازم
دوری من و دیگه ته دنیام
قلبت نوک قله قافه
من که تو زندگیم هیچکی نیست
چه دروغی دارم بگم آخه
این همه دوری نه واسه تو خوبه نه من
یهویی سه تایی شروع به خوندن ادامه ی آهنگ کردیم، یه طوری که عطا یه نگاه به من و یه نگاه به دور و بر کرد.
طرف تو بارون نمیاد
نمی شی دل تنگ زیاد
می دونی چند وقته دلم تورو می خواد
هنوز توی بهت بود که همه باهم بلند خوندیم، طوری که عطا توی جاش پرید و از ته اعماق وجودمون داد زدیم:
اینجوری نکن با من
هی دوری نکن با من
این شوخی خوبی نیست
من بی تو می میرم واقعا
اینجوری نرو سخته
چرا قلب تو بی رحمه
کی غیر تو با قلبش این حال منو می فهمه
عطا با خنده و چشمای گرد به روبرو نگاه کرد و گفت:
-خیلی دیوونه اید!!
-اینطوری کنسرت راه می ندازیم.

*
نصب #رایگان اپلیکیشن باغ استور برای همه موبایل ها (آیفون،سامسونگ،هوآوی،شیائومی و ...) :
https://t.me/BaghStore_app/284
*
این رمان فروشیه و هیچوقت توی تلگرام بصورت کامل پارت گذاری نمیشه!
#مکار‌اما‌دلربا

#نیلوفر_قائمی_فر

#صد_و_نود_و_سه

پرش به قسمت 1 تا 150 :
https://t.me/nilufar_ghaemifar/86514

پرش به قسمت قبل :
https://t.me/nilufar_ghaemifar/89085

*

حس می کردم نفسم تنگ شده، به پنجره نگاه کردم، می اومده خونه ی عمه که بیاد خونه ی ما و بابا رو ببینه؟!! بابام زن و بچه داشته! بابا پیچونده بودتش؟ توجیه نکنش شاید همه دارن دروغ می گن، مقنعه ام و به طرف بالا کشیدم، دستم و روی قفسه ی سینه ام گذاشتم و شیشه رو دادم پایین و گفتم:
-نگه می داری؟ من... من حالم... یه جوریه دارم خفه می شم.
جیگرم داشت برای مادرم آتیش می گرفت، بی خبر از همه چی بین دو نفر بوده، دلم برای مظلومیتش می سوخت، از حال سوزش دلم نفسم تنگ شده بود،
کوروش کنار یه خیابون که پهن بود و تردد کم بود، نگه داشت و گفت:
-سمن؟ باشه! همه چی گذشته.
نگاش کردم و گفتم:
-نه...
چشمام می سوخت و گفتم:
-یه... یه عمر تو گوشم خوند که من به خاطر قولی که به مادرت دادم پا سوز زندگی بابات شدم، یه مرد زن مرده و بچه دار و من هربار... همه رو حتی مادرم و بهش فروختم... دلم...
دست رو دلم گذاشتم و گفتم:
-داره می سوزه برای مادرم...
با درد و رنجش، بغضی که تو گلوم گیر کرده بود و آزاد کردم، کوروش دستم و گرفت، می خواستم دستش و پس بزنم اما قبل عکس العملم گفت:
-می خوای بغلت کنم؟
بهش با همون حال نفس گیرم نگاه کردم و گفتم:
-نه...
از اون نه هایی گفته بودم که صد تا آره ی با قاطعیت و اطمینان بود، من و تو بغلش کشوند و گفت:
-دیگه در موردش حرف نمی زنیم.
-حرف... حرف می زنیم... حرف می زنیم.
-تو می خوای بشنوی و گریه کنی؟! این چی و عوض می کنه؟
-می فهمم دورم کیا هستن، مادرم و بازی دادن.
-نه.
من و از سینه اش جدا کرد و گفت:
-سمن به من گوش بده! بابات به مادرت و زندگی با اون دل گرم بوده، اما سولماز نمی ذاشت، می رفته شرکت آبروریزی می کرده، بعد بابات مجبور بوده باهاش ادامه بده.
گوشام و گرفتم و با رنج و داغداری گفتم:
-یه لحظه هیچی نگو! می خوام تصور کنم اون زنی که ازش حرف می زنی مامان سولیه.
-وااای... وااای خدااا!
سرشو به طرفین تکون داد و گفتم:
-با من بد نبوده.
-دیگه به هدفش رسیده بوده، با تو چرا بد باشه؟ مردهای دیگه رو به خاطر اینکه لج پدرت و در بیاره، بازی می داده، سولماز یه عشق کثیف داشته که به خاطرش هر کاری می کرده.
دستمال کاغذی برداشتم و روی چشمام گذاشتم، بغضم و قورت دادم و گفتم:
-عمه ام باید به مادرم می گفت.
-عمه ات مادرت و خیلی دوست داشته و نمی خواسته مادرت و از دست بده و بابات با کسی ازدواج کنه که تهدیدش با دیگران بودن، بوده، تو خودت کدوم زن و برای برادرت انتخاب می کنی؟ چرا می گفته؟ که مادرت عطای ازدواجش و به لقاش ببخشه و بعد سولماز به هدفش برسه؟ سولماز بارها می خواسته بره به مادرت جریان و بگه و عمه ات...
-می دونم، عمه ام می گه اگه بگی می رم به برادرات می گم که خواهرتون افتاده دنبال برادر من!
-نه عزیزم، عمه ات یه لیست از پسرایی که سولماز، همون که بهش می گی مامان، یه لیست شماره و آدرس از دوست پسراش درست کرده بوده که تحویل برادرهای سولماز بده، سولمازم ترسیده و به مادرت هیچی نگفته.
شوک زده به کوروش نگاه کردم و شونه هام و کمی جمع کردم، سولماز همیشه می خواد توجه منم سمت یه مرد جلب کنه!! تو دوران دبیرستانم موفق نشد چون بچه درس خونی بودم و نمی خواستم با کسی دوست بشم که جلوی درسم و بگیره، تو دانشگاهم که سریع به پست کوروش خوردم.
نگاهم و از کوروش گرفتم و به دستام نگاه کردم که ناخن رو ناخنم می کشیدم، چرا لاک نمی زنم که الان بتونم بکنمش؟ با کندن لاکم آروم می شم، یادم افتاد که سولماز همیشه از من دفاع می کرد، جلوی مادرش که از من خوشش نمی آد، جلوی برادرهای لاتش که همیشه می خواستن یه سیخونک هیزی و دست درازی بهم بزنن، جلوی مادر اون همکلاسیم که برای جواب دعوای من و همکلاسیم اومده بود به حساب من برسه...

*

نسخه کامل رمان را با رضایت نویسنده در اپلیکیشن باغ استور مطالعه کنید. نسخه کامل مخصوص افراد عجول است که برای مطالعه سریالی صبر ندارند.
*
نصب #رایگان اپلیکیشن باغ استور برای همه موبایل ها (آیفون،سامسونگ،هوآوی،شیائومی و ...) :
https://t.me/BaghStore_app/284
Forwarded from گسترده نابیا
قشنگ معلومه چقدر مریضه روانیه! به فکر کردن دختره هم کار داره دیوث😐😂🤦‍♂ پارانوئید داره!

بخاطر خوردن #نوشیدنی حسابی بدنم گرم شده بود ولی طوری نبود که نفهمم چی میگذره دورم!
رانندگی می کردم و هرازگاهی چشم می دوختم به کنارم تا ببینم هیما داره چی کار میکنه!

فکرش یه جای دیگه بود و اصلا متوجه نگاه منم نمی شد.
وقتی حواسش پیشم نبود #عصبیم می کرد و فکرای بی درو پیکیری تو ذهنم نقش می بستن!

اگه تو مغز من راه پیدا میکرد و می دید چه خبره، هیچوقت حتی نگاهشو ازم نمی گرفت.
لعنتی...

بعد از چند دقیقه که تو مسیر مقصدی که میخواستم قرار گرفتیم، طاقت نیاوردم و محکم و بلند گفتم:
-حواست

همچین که برگشت لحن و تن صدام آروم شد و با لبخندی که زورکی بودنش خیلی تابلو بود، گفتم:
-کجاست عزیزم؟

دستشو گذاشت رو قلبش و با وحشت گفت:
-ترسوندیم مسعود...

پوزخند زدم و گفتم:
-مگه داشتی به کی فکر می کردی؟

با همون لحن ترسیده گفت:
-به کی؟ کیو دارم بهش فکر کنم؟ چته تو؟

نفس عمیق کشیدم و سعی کردم آروم باشم:
-خب بالاخره به یکی داشتی فکر می کردی!

با ملایمت گفت:
-لزوما به #کس نه، میتونه به #چیز باشه.

آرامشی که تو صداش بود، منم دعوت به آرامش کرد و با طمانینه گفتم:
-خیلی خب! من سوالمو عوض می کنم! مگه داشتی به چی فکر می کردی؟

خندید و دوباره محو شد تو فکرش. داشت کفریم می کرد.
-به اینکه زودتر درسم تموم شه و یه دفتر وکالت بزنم.

حرصی دندون رو هم سابیدم. من کجای فکرش بودم پس؟ چرا عین دخترای دیگه با من #رویاپردازی نمی کرد؟ منو فقط واسه رفع #گرسنگی_جنسیش می خواست!
-خب؟ دیگه چی؟

-دیگه؟ دلم می خواست انقدر پول داشتم که تو یه برج دفترمو بزنم.
پوزخند زدم:
-توفیری داره تو گرفتن حق موکلات؟

خندید و گفت:
-نه! ابدا! ولی خب من از بچگی انقدر این رویا رو داشتم که فکر کردن به همه جزئیاتشو دوست دارم و همشون برام مهمن.

آهانی گفتم و بیشتر نپرسیدم تا دهن خودمو با فهمیدن جایگاهم تو زندگیش، #سرویس نکنم!
- کجا میریم؟

نگاه به چشمای کنجکاوش انداختم و گفتم:
- می خوام #بدزدمت!

قهقهه زد و گفت:
- از دست کی؟ من که همش پیش خودتم!

میخواستم بگم از دست آرزوهات که تو رو ازم دور نکنن ولی چیزی نگفتم و منم خندیدم..
جلوی یه آبمیوه فروشی نگه داشتم رفتم دوتا بستنی ۵ اسکوپ خریدم و برگشتم. بعدم گفتم:
-صبر کن چند دقیقه دیگه می رسیم جنگل، اونوقت بخور.
-جنگل چرا؟

خندیدم و گفتم:
-فکرای شومی دارم برات، نپرس!
https://t.me/joinchat/w6-Zu0mCTr5iYzY0
دارای بیان باز و محدوده سنی
https://t.me/joinchat/w6-Zu0mCTr5iYzY0
Forwarded from گسترده نابیا
با مادر شوهر و خواهر شوهرش نقشه میکشه از شوهرش اعتراف بگیرن

بی‌توجه به من، چایش را نوشید. موهای مادرش را بوسید و بعد از خداحافظی از او کتش را برداشت و بیرون رفت.

با بغض و حسرت به جای بوسه‌اش روی موهای ملیحه جان نگاه کردم که ملیحه جان با چشم غره جوابم را داد.

تمام این شکنجه‌ها برای رفتن به مهمانی فرهاد بود که کاش قلم پایم میشکست و نمیرفتم.

کف دستم را بو نکرده بودم که همان جا خواستگار گردن کلفت پیدا میکنم که ...

بعد از شنیدن صدای در که نشان از خارج شدنش از خانه بود، ملیحه جان با اخم نگاهم کرد و گفت
-گریه کردی نکردیا

خیلی سریع بلند شد و ادامه داد
-پاشو چمدونتو جمع کن

نتوانستم تحمل کنم و اشک‌هایم سرازیر شد، تکه تکه گفتم
_میخوای ... بیرونم کنی ... ملیحه جون؟

چشمانش را گشاد کرد
-چرا چرت و پرت میگی دختر؟ تا وقتی این جوری چشمات واسش قلب بترکونن و هر روز لباسشو اتو شده بذاری رو تختش و حواست به تعداد برنج‌هایی که میخوره باشه وضع همینه

با دست اشاره کرد بلند شوم و باز گفت
-من پسرمو می‌شناسم، این تا یه چیزیو داره قدرشو نمیدونه ولی وای به اون روزی که از دستش بده. حالا زودتر پاشو که این پسره باید ادب شه

در اتاق آیناز، گوشم را به در چسبانده بودم تا صداها را بهتر بشنوم.

بعد از چند ساعت از سرِ کار آمده‌بود و حالا در حال نهار خوردن بودند

صدای ایمان را شنیدم که سعی داشت لحن بی‌اهمیتی داشت باشد ولی فضولی از آن چکه میکرد
_این دختره! کجاست مامان؟

من این دختره‌ام؟ این دختره همان است که برای بوسیدنش جان می‌دادی

ملیحه جان خیلی ریلکس جواب داد
-رفت

ایمان با تن صدایی بلندتر از معمول گفت
_یعنی چی رفت؟ کجا؟

ملیحه جان باز با زرنگی گفت
-بلیط گرفت رفت پیش مادرش، انگار پسر مایکل دنبال همخونه میگشت، احتمالا بره پیش اون

چند ثانیه حتی صدای نفس کشیدن هم نیامد ناگهان ایمان فریاد کشید
_چی؟ چه غلطی کرده؟ با اجازه‌ی کی اصلا بلیط گرفته؟

ملیحه جان که قربانش شوم با این همه خونسردی‌اش، بی‌توجه به داد و فریاد ایمان گفت
-از کی تا حالا مردم با یه برگ صیغه اجازه‌ی تردد صادر میکنن؟

صدای شکستن چیزی آمد و فریاد ایمان
_همون برگه صیغه یعنی سند مالکیت

آیناز تند در را باز کرد که محکم به دماغم خورد، با صدای خفه‌ای آخ گفتم و لگدی به او زدم

آیناز مانند کسی که در حال خنثی کردن بمب است گفت
_بیچاره شدی بیان. به خدا دستش بهت برسه پاره‌ای. داداشم صورتش شده مثل لبو، تا حالا ندیده‌بودم سر مامان داد بزنه گیس بریده

خودم هم انتظار نداشتم. او را چه شده بود؟ اویی که دو هفته را بدون کلمه‌ای حرف زدن با من سر کرده بود

صدای ملیحه جان را شنیدم که حالا او هم فریاد میزد
-تکیلفشو روشن کن که هر کی میاد یه متلکی بهش نندازه

_کسی گوه خورده به بیان متلک انداخته. من اون انگل هم که رفته باهاش هم خونه بشه رو تیکه پاره میکنم

ملیحه جان زیرکانه گفت
-چرا؟ شدی رابین هود؟ صیغه هم زودتر باطل کن این بچه بره دنبال زندگیش، واسه دختر دم بخت خوبیت نداره

ایمان خنده‌ای جنون‌آمیز کرد و گفت
_دختر دم بخت؟ بیان زن منه، کسی هم اسمشو بیاره شکمشو سفره میکنم

با صدایی پایین و درمانده ادامه داد
_من که از اول گفتم صیغه نه تو اصرار کردی، حالا که اومده جا کرده تو قلبم تو میگی نه مامان؟

قلبم ایستاد، با شنیدن زمزمه‌ای شبیه به «دوسش دارم» شوکه شده دستم را روی دهانم گذاشتم ولی آیناز جیغی کشید و بالا پرید

ناگهان در باز شد و صورت سرخ ایمان و چهره‌ی شاداب و پیروز ملیحه جان را دیدم

ایمان، آیناز را بیرون کرد و در مقابل چشمان گشاد شده‌ی او و ملیحه جان در را بست ...

پارت بعدی ایمان بلایی سرش میاره که ملیحه جان میره واسش کاچی درست کنه :))

https://t.me/joinchat/cd-aEhN4iyZmOTNk
Forwarded from گسترده نابیا
#خیانت👇

شب حجله ی شوهرم بود کسی که این همه سال براش صبر کرده بودم.
لاغر کرده بودم بعد یه اتفاق مجبورش کردن که زن بگیره!!!

خاله و من پشت در اتاق حجله ی محمدرضا و من بودیم صدای ناله های دختر خاله ام که از
پشت در می اومد روح و روانم رو خدشه دار می کرد.

محمد رضا بهم گفته بود خیانت نمی کنم. پس چی شد!!!
اشک هام که اومد خاله با غیض گفت : خوبه خوبه پشت در اتاق حجله اشک نریز شگون نداره..
نمی تونی تحمل کنی گمشو
نمی خوام شب ابسته شدن دخترم خراب شه.

این زن یه روز منم خیلی دوست داشت.
چی شد که این همه بد شد!؟
_خاله چکارت کردم که زندگیم رو خراب کردی!؟
بهاره دوست صمیمم بود..

خندید
_مگه تقصیر منو دخترم بود شوهرت از این همه چربی و دنبه که داشتی ناراحت و خسته بود.
هیکل باربی دخترم چشمش رو گرفت
اومد خواستگاری..
بعد پنج سال ازدواج کردی اجاقت کور بود نتونستی براش بچه بیاری..
امشب فقط شب حجله نیست شب وارثدار شدن این خانواده اس.
به شوهرت افتخار کن.

صدای داد بهاره که اومد گفت : وای محمد رضا آروم تر..
محمد رضا خندید : چقدر لذت بخشی عزیزم
اون دختره پخمه که اصلا عین تو
نیست!!

قلبم شکست خاله با مرموزیت گفت : حالا خوردی شوهرتم پسندیده قبول کن که بهاره سر
تر از توعه.

نمی دونم چی شد که سر گیجه ای بهم دست داد
و بعد روی زمین افتادم صدای
داد خاله اومد اما دیگه هیچی نفهمیدم و بعد خاموشی مطلق

https://t.me/joinchat/PWKsrxJeBCVjYzlk


حامله بودم
محمد رضا با بهاره وارد اتاق شد
اومده بود بیمارستان!!
حالم ازش بهم خورد باورم نمیشد یه روز
محمد رضا و دختر خاله ام بریزن روی هم دیگه..

با داد گفتم : برای چی اومدی اینجا برو
همونجایی که بودی از بدن این سکسی خانم حرف بزن..
محمد رضا آروم نگاه کرد.

_چرا این همه حسودی رازش!!؟
بهاره خیلی دوستت داره بخاطر اون اومدم
وگرنه من اصلا برام اهمیت نداشت چه بلایی
سرت اومده..
قلبم فشرده شد.
منم
_باشه از اینجا برو بیرون توی دادگاه می ببینمت..
یهو دکتر گفت : خانم انگار درست نشنیدین
شما باردارین و تا بدنیا اومدن این بچه نمی تونید طلاق بگیرید..

محمد رضا با گیجی گفت : چی حامله اس!؟.
نیشخندی زدم
بهاره رنگش پریده بود.
_اره انگار نقشه های این سکسی خانمت با مادرش سر اینکه بچه دار بشه و بچه اش بشه
کل وارث دار تو خورده زمین الان من حامله ام
بچه ی من و خودم میشه وارث تموم دار
و ندار تو..
پدرت رو در می یارم محمد رضا کاری میکنم به پام بیوفتی گمشو از اینجا بیرون.

_رازش..
با داد گفتم : مردددد برو بیرون



https://t.me/joinchat/PWKsrxJeBCVjYzlk

رازش زنی تپل که بخاطر عشقی که به همسرش داره لاغر می کنه اما طول میکشه.
محمد رضا عاشق بچه اس و چون ثروت زیادی داشته باید بچه دار می‌شده.
این بین بهاره دختر خاله ی رازش با نزدیک شدن و دلبری که با بدنش برای محمد رضا می کنه
محمد رضا رو وادار می کنه که باهاش ازدواج کنه تا با بچه آوردن برای محمد رضا کل دارایی رو
بالا بکشه.
اما شب حجله محمد رضا با بهاره رازش از حال می ره و محمد رضا می فهمه که حامله اس. و....
Forwarded from گسترده نابیا
با ناز و کرشمه به همراه اون لباس خواب کوتاه توری تنم جلو رفتم

با دلبری جلوش خم شدم و گفتم:
- فیل و فنجونیم؟!


نگاهش خیره تنم شد و همین طور که زوم بالاتنم بود گفت
- آره دیگه! سرت به زور به زیر بغلم میرسه دقیقا فیل و فنجونیم جا سوییچی.. البته فنجون از نوع بی ظرفیتی... توت به زور پنج قطره آب بشه ریخت


با وجود بی نقصی هیکلش حرصی گفتم:
- بیظرفیت اون هیکل گُندته من خیلی هم طبیعیم آبم بریز پا باغچه گل بده بی ادب

چشمهاش میگفت از دیدن حرکات تنم کفریه و تحریک شده:
- خب من می‌خوام آب بریزم پا تو که تو برام گل بدی!
اصلا هم نسلای منو دیدی چنتا بچه دارن؟ من چی؟ کم ظرفیتی همیشه تشنه‌ی یه جرعه موندم! زیادی تشنه بمونم دلم میره سراغ یه فنجون دیگه ها! گفته باشم

بی اختیار بود که از تصور حرفش گفتم:
- دلت غلط کرده بی جنبه بی‌شعور برو اصلا جعبه جعبه لیوان بگیر جا فنجون


نگاش برق زد تا حالا نسبت به خودش از من عکس العملی ندیده بود
- دلِ بابا شعور نداره که اشتهای فیلام که زیاده! دلش چنتا فنجون خفن میخواد تا سیر بشه بعد تو اون چُس فنجونتو هم از دور نشونش میدی؟


ازش دور شدم
_ اخه واسه تو فنجون و لیوانم جواب نیست باید پارچ بزارن جلوت ماشالا با این اشتهات... فنجون منم کوچول موچولو بد باش رفتار کنی ترک می‌خوره پس آدم باش

خندید
_نه بابا کمر آدمها کمر کرگدن نیست که بتونم یه پارچ و پر آب کنم

چپ چپ نگاهش کردم که از جاش پا شد سمتم اومد و گفت
_ بریم یه آبی بهت بزنم فنجونکم...

https://t.me/joinchat/ee8lmyk8vmI3M2Fk

از جام پاشدم که غرید
_بگیر بخواب... کلا اندازه یه فنجونک جا داری اونم پا میشی میریزه
بزار من بابا شم لعنتی (😂❤️)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
نیلوفر قائمی فر pinned «با مادر شوهر و خواهر شوهرش نقشه میکشه از شوهرش اعتراف بگیرن بی‌توجه به من، چایش را نوشید. موهای مادرش را بوسید و بعد از خداحافظی از او کتش را برداشت و بیرون رفت. با بغض و حسرت به جای بوسه‌اش روی موهای ملیحه جان نگاه کردم که ملیحه جان با چشم غره جوابم را…»
Forwarded from Ṩὗᾗʛἷʀł
رئیس مافیای خشن و وحشی که همه ازش می ترسن یه وجه پنهان داره که فقط بادیگاردش از اون خبر داره ولی دختره مچشو وقتی داشت از دیوار بالا می رفت تا خونه همسایه رو دید بزنه گرفت🤣

https://t.me/joinchat/AAAAAExN3UCow4Rt-oCxtA

بنر واقعی فقط سرچ بزن پارت #پارت182 و #پارت183 خودت می بینی👇👇👇

با درد می گوید:
- آخ آخ...نیما انگشتت رفت توم!
- رئیس من فرو نکردم.
- یه کم کمک کن داری عقیمم می کنی.
- کجاته؟
- خودت حس نمی کنی زیر دستت چقدر نرمه؟

نیما می خندد و مسیح با پایین ترین صدای ممکن توبیخش می کند:
- الدنگ یه کم فشار بده جای اینکه بخندی.
- بالاخره فشار بدم یا بکشمش بیرون؟

از چیزهایی که می شنوم مخم سوت کشیده. مطمئنم به رنگ لبو در آمده ام. یعنی دارند چه غلطی می کنند که این مزخرفات را می گویند؟ بدون اینکه صدایی تولید کنم از روی مبل بلند می شوم. به دیوار کنارم می چسبم. آرام سرم را کمی بیرون می برم تا آنها را ببینم. آماده ام که چندش آورترین صحنه ها را ببینم اما سوپرایز می شوم. نیما دارد سعی می کند رئیسش را از دیوار انتهای حیاط بالا بفرستد. با یک دست، پایش را گرفته و دست دیگرش زیر باسنش است. مسیح با کت و شلوار از دیوار آویزان شده و هر چه زور می زند موفق به بالاکشیدن تنش نمی شود:

- نیما انگشتت الان توشه! خاله شدم.
- رئیس یه فشار میدم خودتو بکش بالا...
- کجامو فشار میدی؟
- نترس...با من برو...یک، دو، سه...

مسیح بالاتنه اش را روی دیوار می اندازد اما پاهایش هنوز آویزان مانده:
- نیما پامو بده بالا...
- خب با کله می افتی.
- نترس اون طرف می افتم روی هیزم.

نیما کلافه پاهای رئیس را می گیرد:
- من نمی فهمم خب این چه کاریه؟
- خفه شو یکی می شنوه.
- حاضری؟
- بدو دیگه شل مغز!

از نگاه جناب رئیس خشن و جذاب که هر شب یکی از دخترهای دزدیده شده را به اتاقش می برد یکی شل مغز است و دیگری شل کمر؟! این چطور رئیس مافیایی است که مثل احمق ها از دیوار آویزان مانده؟ کمی فکر می کنم و تصمیم می گیرم از این موقعیت به نفع خودم استفاده کنم. هر چه بیشتر از آقا مسیح آتو داشته باشم بهتر است. مسیح با کمک نیما بالاخره موفق شده روی دیوار بنشیند. دستش را سمت نیما دراز می کند:

- دوربین!

بهتر است زود خودم را نشان ندهم. گویا اینجا خبرهایی است! نیما یک دوربین فیلمبرداری با لنزی بلند شبیه تلسکوپ دست مسیح می دهد. مسیح می چرخد و دوربین را جایی پشت دیوار می گذارد. این بار سه پایه اش را دستش می دهد. با این یکی هم همان کار را می کند. خم می شود و دست هایش را برای کمک به نیما پایین نگه می دارد:

- بدو پسر دیر شد. آخ آخ...هنوز جاش درد می کنه.
- معلوم هست اینجا چه خبره؟

https://t.me/joinchat/AAAAAExN3UCow4Rt-oCxtA

دختره اولش فکر می کنه دارن پشت دیوار کارای بد می کنن بعد می فهمه پشت چهره جدی مردی که تا حالا از ترس نصفه عمرش کرده یه پسر بچه شیطون پنهان شده که با تلسکوپ می خواد خونه همسایه رو تماشا کنه. اگر جلوی همه عالم شیر باشه پیش ونوس خانم سه سوت ضایع میشه. فقط کافیه چند تا پارت از این رمان رو بخونی که عاشق مسیح دیوانه اش بشی از بس شیرینه این آدم🤣🤣🤣
https://t.me/joinchat/AAAAAExN3UCow4Rt-oCxtA

نویسنده طوری رمانو نوشته که تمام قوانین این ژانر زیر سوال رفته. هیچ حدسی نمی تونی بزنی که شخصیتا و اتفاقا قراره چطور رقم بخوره چون همه چیز بر خلاف روال معمول پیش میره. دلبری کردن آقای رئیس از دخترایی که دزدیده و دیوونه بازی هاش شاهکاره😜
https://t.me/joinchat/AAAAAExN3UCow4Rt-oCxtA
https://t.me/joinchat/AAAAAExN3UCow4Rt-oCxtA
Forwarded from Ṩὗᾗʛἷʀł
- فقط می خوام منو حامله کنی!

تا این لحظه حتی یک بار سرشو بالا نیاورده بود به من یا دخترخالم که رئیسش بودیم نگاه کنه. وقتی من رک و بی پرده پیشنهاد بی شرمانم رو به زبون آوردم روی مبل جا به جا شد. نگاهش از پایین به بالا روی تنم خریدارانه راه رفت و وقتی به چشمام خیره شد من آدم کاملا جدیدی جلوی خودم دیدم:

- پس سر رابطه داری باهام معامله می کنی؟ از تو بعید نیست؟ چی کم داری؟ خوشگلی، خوش هیکلی، پولداری، خانواده داری...

پس به این چیزها هم دقت کرده و ما فکر می کردیم خیلی آقاست؟ چیزی که از دوست دخترش شنیده بودم رو تکرار کردم:

- من از شوهرم جدا شدم چون با هم رابطه خوبی نداشتیم. دوست دخترت شرح دقیقی از فعالیتات توی رختخواب داده...میگه زیر پتو کارت حرف نداره...

لبهاشو به طرز هوس انگیزی با زبان تر کرد. انگار توی ذهنش داشت مزه تن منو می چشید:
- دوست دخترم هنوز نصفش هم تجربه نکرده! من روی پتو هم کارم رو خوب انجام میدم. خلاصه بگو... یعنی شوهرت نمی تونسته تو رو به ارگاسم برسونه؟

از دانشجوی رشته پزشکی که خرجش رو با منشی گری تو تولیدی استند های دندانپزشکی می گذرونه بیشتر از این توقع نداشتم:

- دقیقا مشکل همین بود.

مردی که جلوم نشسته بود هیچ ربطی به اون پسر سر به زیر و محجوبی که می شناختم نداشت. طوری نگاه می کرد که حس می کردم جلوش لخت نشستم:

- راهای دیگه ای هم بود. می تونم به دکتر معرفیت کنم...
- من همه اون راها رو رفتم. دیگه نمی خوام هیچ مردی بیاد تو زندگیم. فقط بچه می خوام.

خندید و به خودش اشاره کرد:

- و اون بچه رو من باید بکارم؟ از کجا می دونی راضیت می کنم؟ دوست دخترم نتونست فشاری که بهش می آوردم تحمل کنه. زیرم داشت زجرکش می شد که باهاش به هم‌زدم...

حرفایی که دوست دخترش زد نشون می داد که می تونه. منم شیفته جذابیت چهره و بدن فوق العادش شده بودم:

- معامله می کنیم. هر چقدر بخوای بهت میدم. اگر شرایط منو قبول کنی...
- قبوله...
- من هنوز حرفم تموم نشده. باید صیغه محرمیت بخونیم...
- بخون!
- الان؟

بلند شد و شروع به باز کردن دکمه های پیرهنش کرد: - کسی توی شرکت نیست منم کاملا آمادم که اولین ارگاسم زندگیتو نشونت بدم...

بلایی سرش میاره که نمی تونه تا خونه پشت فرمون بشینه🤣🤣🤣قضیه از یه بار رابطه فراتر میره هر جا پسره شهوتی هار رو تنها گیر میاره می افته روش🔞🔞🔞🔞

#اروتیک_ترین_رمان_تلگرام
#بالای_بیست_سال
#صحنه_دار
#رابطه_رئیس_و_کارمند_با_پول

https://t.me/joinchat/AAAAAEXJGejUwdTirtnh4g
https://t.me/joinchat/AAAAAEXJGejUwdTirtnh4g
Forwarded from Ṩὗᾗʛἷʀł
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
_ می تونی یکی رو جای #خون_بس انتخاب کنی. من سه تا دختر دارم.

نگاهش روی دخترانی که براش به صف کرده بودند حرکت کرد. هر سه تا دختر ارباب واقعا زیبا بودند. مطمئنم بزرگه رو انتخاب می کنه. قد و هیکلش به این #رئیس_باند_مافیا که همه ازش می ترسن میاد. از توی آشپزخونه فقط می تونم سایه هاشون رو ببینم و صداشون رو بشنوم. ارباب دستور میده:
- بگید چای و شیرینی حاضر کنه.
منظورش منم. هنوز دستم به کتری نخورده که صدای خشن و جذاب رئیس رو می شنوم:
- تو چهار تا دختر داری نه سه تا! من اون چهارمی رو می خوام.
از ترس خشکم می زنه. من دختر ارباب نیستم. فقط از بچگی توی خونه شون مثل خدمتکار کار کردم.
- اون دختر خونی من نیست.
- مهم نیست. بگو بیارنش. #خون_بس من میشه.
- نمیشه. تو باید یکی از دخترای خونی منو انتخاب کنی.
- یا همون یا پسرت #قصاص میشه. دختر چهارمی!
- اون خدمتکار این خونه است.
- از حالا به بعد میشه #سوگلی من.
وقتی دارم به خودم دلداری میدم که محاله ارباب قبول کنه اسم خودمو می شنوم که برای #خون_بس شدن انتخابم کردن.

https://t.me/joinchat/AAAAAEXJGejUwdTirtnh4g
https://t.me/joinchat/AAAAAEXJGejUwdTirtnh4g